X
تبلیغات
نور الانوار

 « انس‌ با پروردگار از دو راه‌ بوجود مي‌آيد. يكي‌ بوسيلة‌ تزكية‌ نفس‌ كه‌ وقتي‌ انسان‌ خودش‌ را از رذائل‌ اخلاقي‌ و صفات‌ حيواني‌ و شيطاني‌ نجات‌ داد و تهذيب‌ نفس‌ كرد، طبعاً روحش‌ با صفات‌ حسنه‌ الهي‌ وحدت‌ پيدا مي‌كند و مؤانست‌ برقرار مي‌شود.

   دوّم‌ با دعا و خواندن‌ ادعية‌ مأثوره‌ و مناجات‌، بخصوص‌ مناجات‌ خمسة‌ عشر و هر چه‌ انسان‌ بتواند با خداي‌ تعالي‌ بيشتر با زبان‌ خودش‌ حرف‌ بزند و مناجات‌ كند خيلي‌ ساده‌، انسش‌ بيشتر مي‌شود و به‌ عنوان‌ آنكه‌ خدا با او حرف‌ بزند، قرآن‌ بخواند تا كم‌كم‌ انس‌ با خدا برايش‌ بوجود بيايد.» سؤال‌ پنجاهم‌ از کتاب گرانقدر (سوال شما،پاسخ ما) تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی «دام عزه» 


دوستان عزیزم ماه رمضان بهترین زمان برای مانوس شدن با خدای مهربان است . چرا که هم در مجلس میهمانی الهی که میزبان آن حضرت ولی عصر ارواحنافداه و اولیاء پاک خدا هستند ، حضور داریم ، هم دست وپای دشمن قسم خورده مان را بسته اند که باعث آزار و اذیتمان نشود و هم در این ضیافت همه جور غذای لذیذ برکت و مهربانی و بخشش و .. هست . 

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 18:57 توسط علوی |

 او مي‌گفت‌:

          بسياري‌ از مردم‌ كه‌ شنيده‌اند من‌ در علم‌ اخلاق‌ و تزكية‌ نفس‌ مختصر اطّلاعي‌ دارم‌، نزد من‌ مي‌آيند و از من‌ تقاضاي‌ راهنمائي‌ مي‌كنند، ولي‌ من‌ به‌ هر كسي‌ كه‌ كتابي‌ خوانده‌ و يا تحت‌ تأثير سخنگوئي‌ واقع‌ شده‌ و موقّتاً شوق‌ مختصري‌ در او براي‌ پيمودن‌ راه‌ پر خطر خلوص‌ و سير الي‌ اللّه‌ ايجاد گرديده‌، جواب‌ مثبت‌ نمي‌دهم‌. بلكه‌ بايد ببينم‌ كه‌ آيا او حركتي‌ دارد يا نه‌؟ او اهل‌ محبّت‌ هست‌ يا نه‌؟ او حيات‌ و يقظة‌ اين‌ راه‌ طولاني‌ را كه‌ بايد با سرعت‌ حركت‌ كرد و پشتكار جدّي‌ داشت‌، دارد يا نه‌؟ اگر داشته‌ باشد، طبعاً مي‌تواند به‌ سيرش‌ به‌ سوي‌ كمالات‌ ادامه‌ دهد و الاّ شخصي‌ كه‌ كسل‌ است‌، كسي‌ كه‌ خواب‌آلوده‌ است‌، كسي‌ كه‌ عشق‌ و محبّت‌ ندارد و بالاخره‌ كسي‌ كه‌ بي‌حال‌ و سست‌ است‌، طبعاً نمي‌تواند حركت‌ به‌ سوي‌ كمالات‌ و سير الي‌ اللّه‌ داشته‌ باشد.

      و بالاخره‌ اساساً تا در كسي‌ عشق‌ و شوري‌ نباشد، محبّت‌ و علاقه‌اي‌ وجود نداشته‌ باشد، محال‌ است‌ كه‌ به‌ مقام‌ اهل‌ معرفت‌ و اولياء خدا برسد.

      من‌ تجربه‌ كرده‌ام‌، كساني‌ كه‌ اهل‌ عشق‌ و محبّتند، حتّي‌ اگر شديداً مبتلا به‌ عشق‌ مجازي‌ هم‌ باشند، صددرصد بهتر مي‌توانند در راه‌ كمالات‌ قدم‌ بگذارند. ولي‌ كساني‌ كه‌ راحت‌ طلبند و اهل‌ محبّت‌ نيستند، اگر عبادتي‌ هم‌ مي‌كنند، به‌ خاطر راحتي‌ خود در روز قيامت‌ است‌. هيچگاه‌ تا آن‌ حالت‌ و فكر را دارند، نشده‌ كه‌ حتّي‌ كوچكترين‌ گامي‌ به‌ سوي‌ كمالات‌ روحي‌بردارند.

      عاشقي‌ كه‌ به‌ عشق‌ مجازي‌ مبتلا است‌، بزرگترين‌ صفتي‌ را كه‌ بايد يك‌ سالك‌ الي‌ اللّه‌ داشته‌ باشد او دارد، ولي‌ بايد شخصي‌ پيدا شود كه‌ او را به‌مقصد و محبوب‌ واقعي‌ راهنمائي‌ كند و از اشتباه‌ در مصداق‌، بيرونش‌بياورد.

      امّا شخص‌ بي‌حال‌ و بي‌محبّتي‌ كه‌ به‌ هيچ‌ چيز علاقه‌ ندارد، چطور ممكن‌ است‌ به‌ خدا علاقه‌ داشته‌ باشد؟

      شخص‌ بي‌عشق‌ و بي‌علاقه‌اي‌ كه‌ در مقابل‌ همه‌ چيز بي‌تفاوت‌ است‌، در حقيقت‌ مرده‌اي‌ است‌ كه‌ در ميان‌ مردم‌ راه‌ مي‌رود.

      كسي‌ كه‌ عشق‌ و محبّت‌ ندارد، قطعاً در مقابل‌ خوبيها، زيبائيها و كمالات‌ هيچ‌ احساسي‌ نخواهد داشت‌ و لذا او را بايد حيواني‌ دانست‌ كه‌ در ميان‌ انسانها زندگي‌ مي‌كند.

      من‌ مدّتي‌ كه‌ مأموريّت‌ داشتم‌ بعضي‌ از جوانها را نصيحت‌ كنم‌ و آنها را به‌ سوي‌ خدا دعوت‌ نمايم‌، وقتي‌ مي‌شنيدم‌ كه‌ جواني‌ به‌ عشق‌ مجازي‌ مبتلا شده‌، فوراً به‌ سراغ‌ او مي‌رفتم‌ و اگر چه‌ در مرحلة‌ اوّل‌ به‌ من‌ اعتنائي‌ نمي‌كرد، ولي‌ من‌ آن‌ قدر او را موعظه‌ مي‌كردم‌ تا موفّق‌ مي‌شدم‌ كه‌ عشق‌ او را متوجّه‌ محبوب‌ حقيقي‌ نمايم‌.

      من‌ در اينجا دو قضيّه‌ براي‌ تو نقل‌ مي‌كنم‌ تا متوجّه‌ شوي‌ مطالب‌ فوق‌ چقدر محكم‌ و اساسي‌ و پر ارزش‌ است‌.

      قضيّة‌ اوّل‌:

          يكي‌ از بزرگان‌ و اولياء خدا كه‌ من‌ سالها نزد او شاگردي‌ كرده‌ام‌، اين‌ حكايت‌ را كه‌ براي‌ خود او اتّفاق‌ افتاده‌ بود، براي‌ من‌ نقل‌ كرد.

      او مي‌گفت‌: پدر و مادرم‌ مي‌گفتند: تو از كودكي‌ خيلي‌ اهل‌ محبّت‌ بودي‌، زود با افراد انس‌ مي‌گرفتي‌ و نسبت‌ به‌ آنها اظهار علاقه‌ مي‌كردي‌. امّا آنچه‌ را كه‌ در زندگي‌ خودم‌ به‌ ياد دارم‌، اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در سنّ نوزده‌ سالگي‌ بودم‌با پدر و مادرم‌ از وطنمان‌ براي‌ زيارت‌ قبر مقدّس‌ حضرت‌ « علي‌بن‌موسي‌ الرّضا »   (عليه‌السّلام‌)  با ماشين‌ به‌ طرف‌ مشهد حركت‌ كرديم‌. پدر و مادرم‌ در صندلي‌ جلوي‌ ماشين‌ نشسته‌ بودند. وقتي‌ ماشين‌ حركت‌ كرد، من‌ روي‌ حسّ محبّتي‌ كه‌ به‌ مردم‌ داشتم‌، از جا برخاستم‌ و هر كس‌ هر احتياجي‌ داشت‌، برايش‌ برآورده‌ مي‌كردم‌.

      يعني‌ اگر كسي‌ آب‌ مي‌خواست‌، به‌ او آب‌ مي‌دادم‌ و اگر كسي‌ كاري‌ به‌ راننده‌ داشت‌ و صدايش‌ به‌ او نمي‌رسيد، واسطة‌ پيغام‌ او مي‌گرديدم‌ و بالاخره‌ هر كس‌ هر كاري‌ داشت‌، به‌ من‌ مراجعه‌ مي‌كرد، من‌ انجام‌ مي‌دادم‌.

      در اين‌ بين‌ دختر خانمي‌ كه‌ از نظر من‌ مثل‌ قرص‌ آفتاب‌ كه‌ از پس‌ ابر خارج‌ شود و فوراً دوباره‌ پشت‌ ابر فرو برود، در صندلي‌ پشت‌ سر من‌ نشسته‌ بود و بدون‌ تعمّد چادرش‌ از روي‌ صورتش‌ به‌ يك‌ طرف‌ رفت‌ و صورتش‌ ظاهر شد ولي‌ فوراً دوباره‌ صورت‌ خود را پوشانيد و حتّي‌ سرسوزني‌ از صورتش‌ ديده‌ نمي‌شد. امّا من‌ ناگهان‌ احساس‌ كردم‌ تمام‌ بدنم‌ مي‌لرزد و همة‌ محبّتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ همه‌ داشتم‌ جمع‌ شده‌ و به‌ زير آن‌ چادر متمركز گرديده‌ است‌، امّا چه‌ مي‌توانستم‌ بكنم‌، لذا فوراً روي‌ صندلي‌ خودم‌ نشستم‌ و فكر مي‌كردم‌ كه‌ از چه‌ راهي‌ مي‌توانم‌ با او صحبت‌ بكنم‌. به‌ نظرم‌ آمد كه‌ خوب‌ است‌ همين‌ چادر كنار رفتن‌ را بهانه‌ كنم‌ و بروم‌ از او بپرسم‌ كه‌ آيا شما كاري‌ داشتيد؟ لذا همين‌ كار را كردم‌.

      او در جواب‌ من‌ گفت‌: بله‌، مقداري‌ آب‌ مي‌خواستم‌، اگر زحمت‌ نيست‌ لطف‌ كنيد.

      من‌ از اين‌ جواب‌ محبّتم‌ نسبت‌ به‌ او چندين‌ برابر شد. لذا فوراً قمقمه‌ را برداشتم‌ و مقداري‌ آب‌ در ظرفي‌ ريختم‌ و به‌ او دادم‌. امّا ناگهان‌ گرية‌ شوقي‌ به‌ من‌ دست‌ داد كه‌ نتوانستم‌ خودم‌ را كنترل‌ كنم‌. (در اينجا نمي‌خواهم‌ براي‌ تو بگويم‌ چه‌ شد چون‌ اگر خودت‌ مبتلاي‌ به‌ عشق‌ شده‌ باشي‌، مي‌داني‌ چه‌ مي‌شود و اگر اهل‌ عشق‌ نباشي‌، شايد اگر آنها را من‌ به‌ تو بگويم‌، تو با خود فكر كني‌ كه‌ من‌ عجب‌ آدم‌ بي‌حيائي‌ بوده‌ام‌ كه‌ آن‌ اعمال‌ را انجام‌ داده‌ام‌، ولي‌ خدا مي‌داند به‌ قدري‌ با حيا بودم‌ كه‌ مثل‌ من‌ در ميان‌ كساني‌ كه‌ در سنين‌ عمر من‌ بودند، كمتر يافت‌ مي‌شد).

      ولي‌ اين‌ قدر به‌ تو مي‌گويم‌ كه‌ همة‌ اهل‌ ماشين‌ فهميدند كه‌ من‌ عاشق‌ آن‌ دختر شده‌ام‌.

      خوشبختانه‌ اين‌ جريان‌ وقتي‌ اتّفاق‌ افتاد كه‌ نزديك‌ مشهد بوديم‌ و پس‌ از يكي‌ دو ساعت‌ كه‌ من‌ يكسره‌ گريه‌ مي‌كردم‌، به‌ مشهد رسيديم‌. پدر و مادرم‌ كه‌ جريان‌ را متوجّه‌ شده‌ بودند ولي‌ به‌ روي‌ من‌ نمي‌آوردند، خواستند به‌ من‌ محبّت‌ كنند. لذا با پدر و مادر آن‌ دختر طرح‌ دوستي‌ ريختند. اتّفاقاً آنها اهل‌ مشهد بودند و ما را به‌ منزلشان‌ دعوت‌ كردند. در ظرف‌ چهار روزي‌ كه‌ از آن‌ جريان‌ و از شروع‌ عشق‌ من‌ گذشته‌ بود، پنج‌ كيلو لاغر شده‌ بودم‌. همه‌ فكر مي‌كردند كه‌ من‌ مريضم‌.

      روزها از صبح‌ تا غروب‌ آفتاب‌ در حدود منزل‌ آنها مي‌گرديدم‌. شبها به‌ مجرّدي‌ كه‌ چشمم‌ را روي‌ هم‌ مي‌گذاشتم‌ آن‌ لحظه‌ را كه‌ در ماشين‌ از قيافة‌ آن‌ دختر ديده‌ بودم‌، به‌ وضوح‌ را مي‌ديدم‌ و صدايم‌ را به‌ گريه‌ بلند مي‌كردم‌.

      شب‌ قبل‌ از آنكه‌ به‌ منزل‌ آنها برويم‌، شب‌ جمعه‌اي‌ بود. آن‌ شب‌ را تا صبح‌ در حرم‌ مطهّر حضرت‌ « علي‌ بن‌ موسي‌ الرّضا »  (عليه‌السّلام‌)   بيتوته‌ كردم‌.

      اتّفاقاً سرشب‌ پدر و مادر آن‌ دختر را ديدم‌ كه‌ به‌ حرم‌ آمده‌ بودند و وقتي‌ مرا ديدند به‌ من‌ گفتند: به‌ پدر و مادرت‌ بگو فردا شب‌ فراموش‌ نكنند به‌ منزل‌ ما بيايند، تو هم‌ بيا، زيرا ما تو را هم‌ دوست‌ داريم‌.

      صبح‌ روز جمعه‌ كه‌ بسيار خسته‌ بودم‌ و بي‌اختيار چرت‌ مي‌زدم‌، چند دقيقه‌اي‌ به‌ خواب‌ رفتم‌، در عالم‌ رؤيا ديدم‌ شخصي‌ مرا خوابانده‌ و قلب‌ مرا كه‌ مثل‌ چراغ‌ قوّه‌اي‌ بود و نور فوق‌العاده‌اي‌ داشت‌، با زحمت‌ زياد مي‌خواهد به‌ طرف‌ آسمانها بچرخاند. من‌ به‌ او گفتم‌: شما با قلب‌ من‌ چه‌ كار داريد؟ گفت‌: حيف‌ اين‌ نور است‌ كه‌ به‌ آنجا بتابد و (او به‌ گوشه‌اي‌ اشاره‌ كرد.) من‌ به‌ آن‌ طرف‌ نگاه‌ كردم‌، ديدم‌ همان‌ دختر به‌ همان‌ حالي‌ كه‌ در ماشين‌ صورتش‌ را باز كرد و بست‌ نشسته‌ و اين‌ چراغ‌ قوّه‌ به‌ همان‌ موضع‌ مي‌تابد و آن‌ حالت‌ پشت‌ سر هم‌ تكرار مي‌شود، از او تقاضا كردم‌ كه‌ اين‌ كار را نكند. گفت‌: من‌اين‌ كار را مي‌كنم‌، اگر خوشت‌ نيامد، باز قلبت‌ را به‌ همان‌ حال‌ اوّل‌ برمي‌گردانم‌.

      من‌ گفتم‌: حتّي‌ يك‌ لحظه‌ هم‌ حاضر نيستم‌ توجّه‌ قلبيم‌ را از اين‌ دختربگردانم‌.

      او ديگر به‌ من‌ اعتنائي‌ نكرد و با فشار و اِعمال‌ قدرتي‌ كه‌ مي‌نمود، آن‌ چراغ‌ قوّه‌ را به‌ طرف‌ آسمانها برگرداند. من‌ به‌ طرف‌ نور آن‌ چراغ‌ قوّه‌ نگاه‌ مي‌كردم‌. ناگهان‌ در آنجا چيزي‌ را ديدم‌ كه‌ اگر نمي‌بود كه‌ عشق‌ من‌ قبلاً متوجّه‌ آن‌ دختر شده‌ بود و اگر نمي‌بود كه‌ نمي‌توان‌ آن‌ را وصف‌ كرد و اگر نمي‌بود كه‌ تو استعداد شرح‌ و بيان‌ آن‌ را نمي‌داشتي‌، ساعتها براي‌ تو آن‌ را توصيف‌ مي‌كردم‌ و مي‌گفتم‌ چگونه‌ از آن‌ شخص‌ تقاضا كردم‌ كه‌ آن‌ نور را همان‌ جا يعني‌ به‌ طرف‌ آسمانها و به‌ طرف‌ آن‌ جمال‌ و كمال‌ حقيقي‌ متمركز كند و به‌ قدري‌ پيچ‌ و مهرة‌ آن‌ چراغ‌ قوّه‌ را روي‌ همين‌ ميزان‌ محكم‌ نمايد كه‌ من‌ تا ابد نتوانم‌ آن‌ را تغيير دهم‌. او هم‌ همين‌ كار را كرد و به‌ من‌ گفت‌: اگر مي‌خواهي‌ اين‌ نور هميشه‌ به‌ اين‌ طرف‌ بتابد، نماز شبت‌ را ترك‌ نكن‌.

      به‌ حضرت‌ « بقيّة‌اللّه‌ »  (عليه‌السّلام‌)  توسّلت‌ را قطع‌ مكن‌.

      و چشمت‌ را كنترل‌ كن‌ و معصيت‌ خدا را نكن‌ و حالا هر مقدار كه‌ تو امروز مي‌بيني‌ من‌ از كمالات‌ و علوم‌ بهره‌ برده‌ام‌، به‌ خاطر همان‌ توجّهي‌ بوده‌ كه‌ آن‌ شخص‌ در آن‌ خواب‌ به‌ من‌ داده‌ است‌.

منبع : وبلاگ غذای روح

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 11:48 توسط علوی |

مطلبی از کتاب پرواز روح تألیف استاد گرانقدر حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی "روحی فداه"

«مرحوم‌ عالم‌ زاهد آية‌الله حاج‌ شيخ‌ حبيب‌الله گلپايگاني‌» (رضوان‌ الله تعالي‌' عليه‌)

     هنوز مردم‌ مشهد فراموش‌ نكرده‌اند بيست‌ سال‌ قبل‌ پيرمرد عالم‌ و باتقوي‌' و زاهدي‌ به‌ نام‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ حبيب‌الله گلپايگاني‌ در مسجد گوهرشاد امام‌ جماعت‌ بود كه‌ اكثر متديّنين‌ بازار، پشت‌ سر او نماز مي‌خواندند. حتّي‌ مكرّر ديدم‌ علما و مجتهدين‌ به‌ او اقتدا مي‌كردند. طلاّب‌ و محصّلين‌ اكثراً با اين‌ مرد بزرگ‌ نماز جماعت‌ مي‌خواندند.

     يك‌ ساعت‌ مجالست‌ با او انسان‌ را عوض‌ مي‌كرد. زندگي‌ زاهدانة‌ عجيبي‌ داشت‌. صبحها بعد از نماز صبح‌ و قبل‌ از آفتاب‌ در مدرسة‌ خيراتخان‌ درس‌ تفسير قرآن‌ مي‌گفت‌. چند نفر پيرمرد زاهد به‌ درس‌ او مي‌رفتند، من‌ هم‌ در سنّ هفده‌ سالگي‌ تقاضا كرده‌ بودم‌ اجازه‌ بدهند به‌ سر درسش‌ حاضر شوم‌. شاگردان‌ اجازه‌ نمي‌دادند؛ زيرا فكر مي‌كردند فرمايشات‌ او براي‌ من‌ سنگين‌ است‌ ولي‌ خود آن‌ مرحوم‌ اجازه‌ داد و من‌ تا وقتي‌ در مشهد تحصيل‌ مي‌كردم‌، به‌ اين‌ درس‌ حاضر مي‌شدم‌ و استفاده‌هاي‌ معنوي‌ فوق‌العاده‌اي‌ بردم‌.

     يك‌ روز فرمود: ديشب‌ مي‌ديدم‌ كه‌ وارد حرم‌ مطهّر شدم‌ و بدن‌ مقدّس‌ حضرت‌  علي‌ بن‌ موسي‌ الرّضا  (عليه‌ السّلام‌)   در وسط‌ حرم‌ پا به‌ قبله‌ دراز شده‌ و پارچة‌ سفيد روي‌ بدن‌ آن‌ حضرت‌ كشيده‌اند، در اين‌ بين‌، بادي‌ وزيد و پارچه‌ را از روي‌ بدن‌ آن‌ حضرت‌ به‌ كناري‌ انداخت‌. من‌ با كمال‌ تعجّب‌ ديدم‌ بدن‌ مقدّسش‌ سوراخ‌ سوراخ‌ است‌ و جاي‌ تير ديده‌ مي‌شود. به‌ آن‌ حضرت‌ عرض‌ كردم‌:

     آقا من‌ شنيده‌ بودم‌ شما را با زهر شهيد كرده‌اند ولي‌ حالا مي‌بينم‌ در بدن‌ مقدّستان‌ جاي‌ تير زيادي‌ وجود دارد.

     فرمود: صحيح‌ است‌ مرا با زهر كشتند، اين‌ سوراخها مربوط‌ به‌ فلان‌ عملي ـ آن‌ عمل‌ تراشيدن‌ ريش‌ بوده‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از زوّار رعايت‌ احترام‌ آقا را نمي‌كنند و با ريش‌ تراشيده‌ وارد حرم‌ مطهّر مي‌شوند. است‌ كه‌ بعضي‌ از زائرين‌ انجام‌ مي‌دهند. آن‌ مانند تيري‌ است‌ كه‌ بر بدن‌ من‌ مي‌خورد (و ايشان‌ نام‌ آن‌ گناه‌ را مي‌برد) و توضيح‌ مي‌داد كه‌ وقتي‌ اين‌ گناه‌ با آنكه‌ از گناهان‌ صغيره‌ است‌، اين‌ عكس‌العملش‌ باشد، گناهان‌ كبيره‌ چه‌ مي‌كند؟

     سپس‌ مي‌فرمود: اگر يزيد سر مقدّس‌ حضرت‌  سيّدالشّهدا  (عليه‌ السّلام‌)   را در وسط‌ گذاشته‌ بود و اطرافش‌ گناه‌ مي‌كرد ما مجاورين‌ مشهد، بدن‌ مقدّس‌ حضرت‌ رضا  (عليه‌ السّلام‌)  را در وسط‌ گذاشته‌ايم‌ و اطرافش‌ گناه‌ مي‌كنيم‌.

     يك‌ روز درس‌ تفسير به‌ آية‌ 247 سورة‌ بقره‌:  «وَ ز'ادَهُ بَسْطَةً فِي‌ الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ» رسيد مي‌گفت‌: اساساً سابقيها از نظر جسم‌ قويتر از ما بوده‌اند.

     سپس‌ گفت‌: يك‌ وقت‌ در پيش‌ روي‌ حرم‌ حضرت‌  علي‌بن‌موسي‌ الرّضا (عليه‌السّلام‌)  حضرت‌  بقيّة‌ الله  (ارواحنا فداه‌)  را ديدم‌ كه‌ ايستاده‌ بودند و شانه‌هاي‌ مقدّسشان‌ مطابق‌ درِ ضريح‌ بود و زيارت‌ مي‌خواندند... .

 خدا او را رحمت‌ كند.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:32 توسط علوی |

      چرا اهل‌ سنّت‌ با مشاهده‌ اين‌ همه‌ معجزات‌ از حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ و اهل‌ ولايت‌ و اهل‌ بيت‌ عليهم‌ السلام‌ايمان‌ نمي‌آورند و از عقايد خود دست‌ نمي‌كشند؟

        پاسخ‌ ما:

          اهل‌ سنّت‌ به‌ امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌اعتقاد دارند و علاقه‌ هم‌ دارند. حتّي‌ در بين‌ علماي‌ بزرگ‌ سنّي‌ و سنّي‌ها تا به‌ حال‌ تحقيقات‌ زيادي‌ كرديم‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ منكر امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌باشد. حتّي‌ علماي‌ وهّابي‌، شايد متعصّب‌ترين‌ فرق‌ اهل‌ سنّت‌ وهّابيها هستند كه‌ حتّي‌ سنّي‌ها با آنها گرم‌ نيستند.

      و بالاخره‌ فكر نمي‌كنم‌ در عالم‌ اسلام‌ از مسلمانها كسي‌ منكر آن‌ حضرت‌ باشد حتّي‌ چهار امامي‌ها و شش‌ امامي‌ها معتقد به‌ يك‌ فردي‌ هستند كه‌ در آخرالزمان‌ ظهور مي‌كند و دنيا را پر از عدل‌ و داد مي‌نمايد و امامي‌ را قائلند.

      در اين‌ رابطه‌ اهل‌ سنّت‌ كتابهاي‌ زيادي‌ هم‌ نوشته‌اند. كتابي‌ كه‌ جمع‌آوري‌ روايات‌ اهل‌ سنّت‌ است‌ به‌ نام‌ «المهدي‌» است‌ كه‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ شده‌ و كتاب‌ ديگري‌ به‌ نام‌ «منتخب‌ الاثر» است‌ كه‌ تمام‌ روايات‌ اهل‌ سنّت‌ در آنجا جمع‌آوري‌ شده‌. شايد متجاوز از چند هزار روايت‌ از اهل‌ سنّت‌ در مورد امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌مطرح‌ شده‌ است‌. لذا آنها اعتقاد به‌ امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌دارند. و امّا اينكه‌ چرا يك‌ عدّه‌ معجزات‌ را مي‌بينند و به‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌ السلام‌ايمان‌ نمي‌آورند؟

      اوّلاً معجزات‌ خيلي‌ مستقيم‌ به‌ ما شيعيان‌ هم‌ كه‌ كنار قبر امام‌ رضا هستيم‌ نرسيده‌ و به‌ آنها هم‌ به‌ طريق‌ اولي‌' نرسيده‌. انسان‌ اگر توجّه‌ به‌ يك‌ چيزي‌ نداشته‌ باشد ممكن‌ است‌ از كنارش‌ با غفلت‌ عبور كند. بعد هم‌ معجزه‌ از چيزهائي‌ است‌ كه‌ خيلي‌ مسائل‌ را اثبات‌ نمي‌كند. اين‌ را بدانيد كه‌ اعتقادات‌ را بايد از راه‌ علم‌ و عقل‌ بدست‌ آورد. معجزه‌ فقط‌ آرامش‌ مي‌دهد ايمان‌ بوجود مي‌آورد. مثلاً يك‌ اعتقادي‌ را كه‌ پيدا كرده‌ وقتي‌ معجزه‌ را مي‌بيند مثل‌ كشتي‌ است‌ كه‌ يك‌ جا پهلو گرفته‌ و در حال‌ تلاطم‌ نيست‌ اين‌ معجزه‌ آرامش‌ مي‌دهد. هيچ‌ وقت‌ سلمان‌ و ابوذر نيامدند از حضرت‌ پيغمبر معجزه‌ بخواهند معجزه‌ هم‌ اگر بوده‌ به‌ آنها آرامش‌ داده‌. وقتي‌ حضرت‌ ابراهيم‌ عرض‌مي‌كند:  «رَبِّ اَرِني‌ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي‌'»  ـ سورة‌ بقره‌ آية‌ 260‌  به‌ من‌ نشان‌ بده‌ خدايا چگونه‌ مرده‌ را زنده‌ مي‌كني‌. خداي‌ تعالي‌ مي‌فرمايد:  «أَوَلَمْ تُؤْمِنْ»   ـ سورة‌ بقره‌ آية‌ 260. ‌  يعني‌ هنوز آرامش‌ پيدا نكردي‌؟ مي‌گويد: ايمان‌ و اعتقاد دارم‌ پيامبر تو هستم‌ ارتباط‌ با تو دارم‌ ولكن‌  «لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي‌»   ـ سورة‌ بقره‌ آية‌ 260.    ‌ اطمينان‌ يعني‌ آرامش‌، ولكن‌ آرامشي‌ مي‌خواهم‌ و كار معجزه‌ آرامش‌ دادن‌ است‌. وگرنه‌ اگر شما الان‌ از يك‌ مسيحي‌ كه‌ بسيار تبليغات‌ دارند و اكثر فيلمهاي‌ مذهبي‌ كه‌ در تلويزيون‌ نمايش‌ مي‌دهند تصادفاً مربوط‌ به‌ كليسا و كشيشهاي‌ مسيحي‌ است‌ و كراماتي‌ كه‌ آنها اظهار مي‌كنند. شما هر چه‌ اينها را مي‌بينيد ايمان‌ به‌ مسيحيّت‌ نمي‌آوريد. امّا براي‌ خود مسيحيها آرامش‌ مي‌دهد. مثل‌ يك‌ بنائي‌ است‌ كه‌ ساخته‌ شده‌ و معجزه‌ آب‌ و رنگي‌ به‌ اين‌ ساختمان‌ مي‌دهد وگرنه‌ اعتقادات‌ بايد با دلائل‌ عقلي‌ پياده‌ شود و حتّي‌ گاهي‌ شده‌ بعضيها با معجزه‌ به‌ يك‌ ديني‌ گرويده‌اند امّا پايه‌هاي‌ دينيشان‌ خيلي‌ سست‌ است‌ به‌ جهت‌ اينكه‌ يك‌ چيزي‌ شبيه‌ اين‌ اگر از دين‌ ديگري‌ ببينند باز به‌ آن‌ طرف‌ مي‌گروند. روي‌ اين‌ اصل‌ اگر ما صدها كرامت‌ از كليسا و كنيسه‌ و حتّي‌ معبد هندوها ببينيم‌ و از قادريه‌ و علي‌اللّهي‌ها كه‌ كارهاي‌ عجيب‌ و غريبي‌ مي‌كنند چيزي‌ ببينيم‌ اين‌ طور نمي‌شود كه‌ جزء آنها بشويم‌. در فكر مي‌رويد كه‌ اين‌ كار چطوري‌ مي‌شود و در شما آن‌ اثر ايماني‌ را پيدا نمي‌كند. امّا در خود آنها يك‌ آرامشي‌ ايجاد مي‌كند يعني‌ معجزه‌ آن‌ قدر كاربرد عميقي‌ ندارد بخصوص‌ براي‌ دانشمندان‌ و عقلا كه‌ همه‌ چيز را با عقل‌ و فكر مي‌سنجند.

برگرفته از کتاب "انوار صاحب الزمان علیه السلام "، تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی (روحی فداه).

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:37 توسط علوی |

 «سؤال‌ سوّم‌»از کتاب انوار صاحب الزمان علیه السلام تالیف حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی "روحی فداه"

      در مورد اينكه‌ حضرت‌ وليّ عصر عليه‌ السلام‌در هنگام‌ ظهور تنها با شمشير معمولي‌ قيام‌ مي‌كنند توضيح‌ دهيد. آيا فكر اينكه‌ با يك‌ شمشير معمولي‌ بشود تمام‌ دنيا را تسخير كرد درست‌ است‌ يا شمشير حضرت‌ خصوصيّتي‌ دارد؟

        پاسخ‌ ما:

          شمشير حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ عليه‌ السلام‌شخصيّت‌ و ابهّت‌ او است‌ والاّ حضرت‌ احتياجي‌ به‌ شمشير هم‌ ندارد. طرز انقلاب‌ آن‌ حضرت‌ اين‌ طور است‌ كه‌ اوّلاً مردم‌ از نظر سواد و فكر و استعداد در آن‌ زمان‌ رشد مي‌كنند كه‌ الحمدللّه‌ الان‌ تا حدّي‌ آن‌ رشد را كرده‌اند، دوّم‌ اينكه‌ ظلم‌ را احساس‌ مي‌كنند، مي‌فهمند كه‌ حقّشان‌ چيست‌ و احساس‌ مي‌كنند كه‌ دشمن‌ حقّ آنها را ضايع‌ كرده‌ است‌؟ شايد بگوئيد از ما چه‌ حقّي‌ ضايع‌ شده‌ است‌؟ در جواب‌ مي‌گوئيم‌: يكي‌ اينكه‌ درب‌ علم‌ و دانش‌ را به‌ روي‌ ما بسته‌اند. در خانه‌ حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌فقط‌ چهار سال‌ باز بود نهج‌ البلاغه‌ و اين‌ همه‌ مطالب‌ علمي‌ در اختيار مردم‌ قرار گرفت‌، اكثر علوم‌ اصلاً از همين‌ كتابهائي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌است‌ پخش‌ شده‌، حال‌ اگر 25 سال‌ ديگر هم‌ اين‌ در باز بود سخنان‌ آن‌ حضرت‌ و فعّاليّتهاي‌ مؤثر آن‌ حضرت‌ شش‌ برابر مي‌شد و بقيّه ائمّه‌ هم‌ همين‌ طور ...

      اگر امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌در اين‌ مدّت‌ 1160 سال‌ در اختيار مردم‌ بودند چقدر علم‌ و دانش‌ داشتيد؟ اينكه‌ ما در مقابل‌ علم‌ و دانش‌ جاهليم‌، جهلمان‌ مربوط‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ در خانه‌ فاطمة‌ زهراء عليها السلام‌را آتش‌ زد و در خانه‌ حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌را به‌ روي‌ مردم‌ بست‌. پس‌ الان‌ هم‌ همه‌ ما مظلوميم‌ و عالم‌ پر از ظلم‌ و جور شده‌ است‌. شما نمي‌دانيد، در همين‌ كتابهاي‌ فقهي‌ بايد آن‌ قدر  «ان‌ قلت‌ و قلت‌»  بگوئيم‌ و بنشينيم‌ و بحث‌ كنيم‌ تا يك‌ مسأله‌ كوچكي‌ را طيّ سه‌ يا چهار روز استنباط‌ نمائيم‌ كه‌ اين‌ يك‌ ظلم‌ به‌ ما است‌.

      از آن‌ طرف‌ زمين‌ به‌ قدري‌ معادن‌ و منابع‌ دارد كه‌ اگر به‌ دست‌ بيايد همه‌ مردم‌ ثروتمند و مرفّه‌ مي‌شوند پس‌ اين‌ ظلم‌ است‌ كه‌ كسي‌ آنها را استخراج‌ نكند و يا نداند كه‌ آنها چيست‌ و خيلي‌ها با فقر و گرسنگي‌ زندگي‌ را بگذرانند.

     خداي‌ تعالي‌ مي‌فرمايد:  «وَ ما مِنْ د'آبَّةٍ فِي‌ الاَْرْضِ اِلاّ' عَلَي‌ اللّهِ رِزْقُها» ـ سورة‌ هود آية‌ 6.

        پس‌ به‌ ما ظلم‌ مي‌شود، يك‌ عدّه‌ اموال‌ ممالك‌ اسلامي‌ و غيره‌ را مي‌برند و كارهاي‌ بي‌ربط‌ و اسراف‌ زيادي‌ مي‌كنند و يك‌ عدّه‌ هم‌ كنار همانها با فقر دسته‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كنند.

      ما در هندوستان‌ بوديم‌، يك‌ نفر از پولدارهاي‌ آنجا كاخي‌ ساخته‌ بود خيلي‌ مفصّل‌ و كنارش‌ خانه‌اي‌ از حلبي‌ بود كه‌ يك‌ مشت‌ زن‌ و بچّه‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كردند. يك‌ عدّه‌ زيادي‌ مي‌خورند و يك‌ عدّه‌ آن‌ قدر ندارند كه‌ شكمشان‌ را سير كنند.

      در آنجا اكثراً فقراء روي‌ سطلهاي‌ زباله‌ جمع‌ مي‌شوند تا ناني‌ پيدا كنند و بخورند و حال‌ آنكه‌ همين‌ خانه پهلوئي‌ ثروت‌ بي‌حساب‌ دارد. و امثال‌ اينها در دنيا زياد است‌، بالاخره‌ بايد مردم‌ درك‌ كنند كه‌ به‌ آنها ظلم‌ مي‌شود.

      شما اواخر سلطنت‌ پهلوي‌ احساس‌ كرديد كه‌ بر شما ظلم‌ مي‌شود و دينتان‌ نزديك‌ است‌ از بين‌ برود، همه‌ قيام‌ كرديد و يك‌ فردي‌ را كه‌ نماينده‌ امام‌ زمانتان‌ عليه‌ السلام‌بود از نظر مرجعيّت‌، رهبري‌ و غيره‌ قبول‌ كرديد و او را جاي‌ شاه‌ نشانديد و از او اطاعت‌ كرديد امّا او اسلحه‌ نداشت‌.

      امام‌ عصر عليه‌ السلام‌وقتي‌ مي‌آيند كه‌ مردم‌ احساس‌ كرده‌ باشند. نسبت‌ به‌ آنها ظلم‌ مي‌شود و او را پذيرا باشند. وقتي‌ كه‌ همه‌ مردم‌ اين‌ احساس‌ را كردند و منتظر يك‌ چنين‌ عدالت‌گستري‌ بودند و او هم‌ آمد ديگر جنگ‌ و دعوا ندارد كه‌ اسلحه‌ سرد و گرم‌ احتياج‌ داشته‌ باشد.

      بنابراين‌ از كار افتادن‌ اسلحه‌هاي‌ فعلي‌ و بعدي‌ بطور كلّي‌ به‌ دو معنا است‌: يك‌ معناي‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مثلاً شخصي‌ پشت‌ مسلسل‌ نشسته‌ است‌ و ماشه‌ را مي‌كشد ولي‌ كار نمي‌كند يا در تانك‌ بنزين‌ ريخته‌اند ولي‌ حركت‌ نمي‌كند. و امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌اراده‌ مي‌فرمايند كه‌ هيچ‌ اسلحه‌اي‌ كار نكند. و همان‌ طور كه‌ چاقوي‌ حضرت‌ ابراهيم‌ گردن‌ حضرت‌ اسمائيل‌ را نمي‌برد، شمشير تيز دشمن‌ كسي‌ را مجروح‌ نمي‌كند. هواپيماي‌ دشمن‌ حركت‌ نمي‌كند و بالاخره‌ همه‌ اسلحه‌ها در جا از كار مي‌افتند. كه‌ من‌ بعيد مي‌دانم‌ منظور از اينكه‌ اسلحه‌ها از كار مي‌افتند اين‌ مورد باشد.

      ولي‌ معناي‌ دوّم‌ اين‌ است‌ كه‌ اسلحه‌ها كار مي‌كنند ولي‌ زمينه‌اي‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ نيازي‌ به‌ اين‌ وسائل‌ نيست‌. اگر يادتان‌ باشد در اوائل‌ انقلاب‌ يكي‌ از شعارها اين‌ بود كه‌: «توپ‌، تانك‌، مسلسل‌، ديگر اثر ندارد». يعني‌ چون‌ يك‌ قيام‌ همگاني‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ پس‌ چه‌ كسي‌ مي‌خواهد اين‌ توپ‌ و تانكها را بكار بياندازد؟ چه‌ كسي‌ مي‌خواهد مسلسل‌ را بكار بياندازد؟ همه‌ ايمان‌ دارند. ارتش‌ و شهرباني‌ همه‌ ملحق‌ شده‌اند و در يك‌ خط‌ قرار گرفته‌اند. پس‌ چه‌ كسي‌ مي‌خواهد ديگري‌ را بكشد؟

      اين‌ موضوع‌ را در حدّ بالاتري‌ قرار مي‌دهيم‌. يعني‌ اينكه‌ حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ عليه‌ السلام‌با معجزاتي‌ كه‌ دارند، از قبيل‌ صيحه‌ آسماني‌ و ديدن‌ خود حضرت‌ (آن‌ طور كه‌ از بعضي‌ روايات‌ بدست‌ مي‌آيد و بعضي‌ مكاشفات‌ هم‌ شاهد آن‌ بوده‌ است‌،) صداي‌ حضرت‌ را تمام‌ مردم‌ كره‌ زمين‌ در يك‌ لحظه‌ و بطور يكنواخت‌ مي‌شنوند. يعني‌ كسي‌ كه‌ مقابل‌ آن‌ حضرت‌ نشسته‌، صداي‌ آن‌ بزرگوار برايش‌ گوشخراش‌ نيست‌ و كسي‌ هم‌ كه‌ در اقصي‌' نقاط‌ دنيا است‌ صداي‌ آن‌ حضرت‌ را آهسته‌ نمي‌شنود، بلكه‌ همه‌ يكنواخت‌ مي‌شنوند.

      اين‌ معجزات‌ مردمي‌ را كه‌ اهل‌ علم‌ و اكتشاف‌ و اختراع‌ هستند در مقابل‌ آن‌ حضرت‌ خاضع‌ مي‌كند و به‌ او ايمان‌ مي‌آورند. چنانكه‌ وقتي‌ ساحران‌ در زمان‌ حضرت‌ موسي‌ عليه‌ السلام‌معجزه مهم‌ عصا انداختن‌ و تبديل‌ شدن‌ آن‌ به‌ اژدها را ديدند زودتر از بقيه‌ مردم‌ ايمان‌ آوردند. همين‌ طور بقيه‌ كساني‌ كه‌ رادارها و دستگاههاي‌ مجهّز را اختراع‌ كرده‌اند و كساني‌ كه‌ وسائل‌ فرستنده‌ و گيرنده‌ مثل‌ راديو و تلويزيون‌ و غيره‌ را در اختيار دارند. وقتي‌ صداي‌ حضرت‌ وليّ عصر عليه‌ السلام‌را مي‌شنوند و مي‌بينند كه‌ بدون‌ فرستنده‌ و بدون‌ گيرنده‌ و بلندگو و راديو در تمام‌ جهان‌ مساوي‌ پخش‌ مي‌شود. لذا ممكن‌ است‌ با همين‌ معجزه‌ها بگويند اينكه‌ كار بشر نيست‌ بلكه‌ كار خدا است‌ و ايمان‌ بياورند يا لااقل‌ بترسند و بگويند ايشان‌ موجود فوق‌العاده‌اي‌ هستند و تسليم‌ شوند.

      در روايات‌ آمده‌ كه‌ معجزه‌ ديگر آن‌ حضرت‌ اين‌ است‌ كه‌ اصحابشان‌ سوار بر ابر مي‌شوند. ممكن‌ است‌ بگوئيد روي‌ ابر كه‌ نمي‌شود نشست‌؟ جواب‌ اين‌ است‌ كه‌ ابر ثقيل‌تر مي‌شود تا قابل‌ نشستن‌ شود. جسمي‌ كه‌ مي‌خواهد با سرعت‌ حركت‌ كند بايد خيلي‌ نرم‌ باشد (مثل‌ پنبه‌) و به‌ همين‌ دليل‌ از ابر به‌ عنوان‌ وسيله‌ حركت‌ استفاده‌ مي‌شود. در ضمن‌ اين‌ ابر نه‌ بنزين‌ مصرف‌ مي‌كند و نه‌ موتور دارد و نه‌ ناخدا يا خلبان‌. و خودش‌ هم‌ مي‌داند كه‌ از كجا حركت‌ كند و در كجا فرود آيد. آن‌ وقت‌ كساني‌ كه‌ هواپيماها و موشكها در اختيارشان‌ هست‌ متوجّه‌ مي‌شوند كه‌ ايشان‌ فرد فوق‌العاده‌اي‌ است‌ و ايمان‌ مي‌آورند. وقتي‌ اين‌ دو دسته‌ ايمان‌ آوردند كارهائي‌ كه‌ زير نظرشان‌ هست‌ يا به‌ نفع‌ امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌تمام‌ مي‌شود و يا اينكه‌ لااقل‌ از اين‌ وسائل‌ عليه‌ ايشان‌ استفاده‌ نمي‌كنند.

      اينكه‌ ما مي‌گوئيم‌ هيچ‌ وسيله‌اي‌ از وسائل‌ مخرّبه‌ و وسائل‌ روز عليه‌ امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌كار نمي‌كند، علّتش‌ اين‌ است‌ كه‌ اينها ايمان‌ مي‌آورند. مثلاً وقتي‌ كه‌ حضرت‌ موسي‌ عليه‌ السلام‌عصايش‌ را انداخت‌ و اژدها شد. ديگر از ساحري‌ كه‌ ريسمان‌ را مي‌اندازد و مار مي‌شود نبايد بترسد  زيرا او ايمان‌ آورده‌ و يا لااقل‌ او ديگر حضرت‌ موسي‌ عليه‌ السلام‌را اذيّت‌ و آزار نمي‌كند و حضرت‌ موسي‌ عليه‌ السلام‌نبايد تحت‌ تأثير او واقع‌ شود. بالاخره‌ آنچه‌ كه‌ از مجموع‌ احاديث‌ و روايات‌ مربوط‌ به‌ ظهور حضرت‌ وليّ عصر (روحي‌ فداه‌) در اين‌ قسمت‌ استفاده‌ مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ تمام‌ اينها اعم‌ از وسائل‌ و افراد در خدمت‌ امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌قرار مي‌گيرند.

      ضمناً توجّه‌ به‌ اين‌ نكته‌ لازم‌ است‌ كه‌ آقا امام‌ زمان‌ عليه‌ السلام‌از اين‌ وسائل‌ از آن‌ جهت‌ استفاده‌ نمي‌كنند. كه‌ بمب‌ اتمي‌ و وسائل‌ تخريب‌كننده‌ دست‌ جمعي‌ و لو اينكه‌ از طرف‌ عادلترين‌ افراد بشر بكار گرفته‌ شود، بي‌عدالتي‌ است‌.

      فرض‌ كنيد عدّه‌اي‌ از افراد بد و نادرست‌ در يك‌ خانه‌ تيمي‌ جمع‌ شده‌اند و ما مي‌خواهيم‌ آنها را از بين‌ ببريم‌. آيا بايد آن‌ خانه‌ را هم‌ از بين‌ ببريم‌؟

      در جنگها وقتي‌ مي‌خواهند مردم‌ يك‌ شهر را كه‌ همه‌ ياغي‌ هستند از بين‌ ببرند آن‌ را بمباران‌ مي‌كنند. اگر بر فرض‌ همه مردم‌ شهر بد باشند، خانه‌ها كه‌ بد نبودند اين‌ كار اسراف‌ است‌. در ضمن‌ بچّه‌هاي‌ كوچك‌ و پيرزنها و پيرمردها هم‌ نبايد كشته‌ شوند.

      در يكي‌ از غزوات‌، رسول‌ اكرم‌ صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ديدند كه‌ پيرزني‌ زير دست‌ و پا پايمال‌ شده‌ و مرده‌ است‌. حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌تمام‌ لشكر را متوقّف‌ كردند و فرمود: لشكر اسلام‌ نبايد پيرزنها و پيرمردها و بچّه‌ها و مزارع‌ و خانه‌ها را مورد تجاوز قرار دهد. حضرت‌ امير عليه‌ السلام‌وقتي‌ كه‌ اصحاب‌ معاويه‌ به‌ شهر انبار هجوم‌ آوردند و از پاي‌ يك‌ زن‌ ذميه‌ (زن‌ غير مسلماني‌ كه‌ در ذمّة‌ اسلام‌ باشد) خلخال‌ بيرون‌ كشيدند فرمودند: اگر كسي‌ به‌ خاطر غصّه‌ اين‌ كار بميرد جايز است‌. بنابراين‌ در برنامه‌ اسلام‌ يك‌ سر سوزن‌ هم‌ ظلم‌ و ضرر به‌ كسي‌ كه‌ بي‌گناه‌ است‌، نيست‌. زيرا ائمّه‌ اطهار عليهم‌ السلام‌فرموده‌اند:  «لا ضرر و لا ضرار في‌ الاسلام‌» . حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ (ارواحنا فداه‌) آمده‌اند كه‌ اسلام‌ را پياده‌ كنند و دنيا را پر از عدل‌ و داد نمايند. پس‌ نمي‌شود كه‌ با بمب‌ مشغول‌ كار شوند. نبايد گفت‌ كه‌ طرف‌ مقابل‌ هم‌ بمب‌ دارد و از آن‌ استفاده‌ مي‌كند. ما مي‌توانيم‌ بمب‌ طرف‌ مقابل‌ را خنثي‌ كنيم‌ و يا از او بگيريم‌ و كساني‌ را كه‌ مي‌خواهند آن‌ كار را انجام‌ دهند به‌ طرف‌ خودمان‌ بياوريم‌. حضرت‌ وليّ عصر (روحي‌ فداه‌) با شمشير قيام‌ مي‌كنند و از جهت‌ عقلي‌ و علمي‌ هم‌ همين‌ كار درست‌ است‌. مثلاً فرض‌ كنيد كه‌ رئيس‌ جمهور عراق‌، موجود خبيثي‌ است‌ كه‌ قابل‌ هدايت‌ نيست‌ و بايد او را كشت‌. آيا ما بايد بغداد را بمباران‌ كنيم‌ تا رئيس‌ جمهور كشته‌ شود؟ با اينكه‌ مي‌دانيم‌ او در اين‌ مواقع‌ كشته‌ نمي‌شود. چون‌ در زمان‌ جنگ‌، بغداد بمباران‌ شد و عدّه‌ زيادي‌ كشته‌ شدند ولي‌ او صدمه‌اي‌ نديد. چون‌ او آن‌ قدر پناهگاه‌هاي‌ محكم‌ براي‌ حفظ‌ جان‌ خود درست‌ كرده‌ است‌ كه‌ محفوظ‌ مي‌ماند. پس‌ راه‌ چاره‌اش‌ اين‌ است‌ كه‌ با يك‌ شمشير بروند در اتاق‌ شخصي‌اش‌ او را گردن‌ بزنند.

      چندي‌ قبل‌ مطلبي‌ را گفتم‌ و تأييد هم‌ شد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ عليه‌ السلام‌مثلاً از اشعه‌اي‌ يا چيزي‌ كه‌ ما نه‌ اسمش‌ را و نه‌ طرز كارش‌ را مي‌دانيم‌، استفاده‌ كند. بطوري‌ كه‌ مثلاً در اينجا دكمه‌اي‌ را بزنند و رئيس‌ جمهور عراق‌ كه‌ در كاخ‌ و داخل‌ اتاقش‌ با تمام‌ نيرو نشسته‌ كشته‌ شود. و حتّي‌ به‌ كسي‌ كه‌ در كنارش‌ نشسته‌ صدمه‌اي‌ وارد نيايد. نمونه‌اش‌ كامپيوترهائي‌ است‌ كه‌ امروزه‌ در اختيار بشر هست‌. پس‌ زمينه اين‌ كارها فراهم‌ شده‌ است‌.

      و آن‌ وقت‌ اينكه‌ در روايات‌ آمده‌:  «يخرج‌ بالسيف‌»  ـ بحارالانوار جلد 52 صفحة‌ 202. (با شمشير خروج‌ مي‌كند) معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ حضرت‌ وليّ عصر عليه‌ السلام‌با آلت‌ قتّاله‌اي‌ مثل‌ شمشير جنگ‌ خواهد كرد.

      بطور كلّي‌ نتيجة‌ تحقيقات‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ وسائل‌ جنگي‌ روز از كار نمي‌افتند. بلكه‌ كار مي‌كنند ولي‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ آنها را بكار بياندازد و از آنها استفاده‌ كند. بلكه‌ همه‌ در مسير و اهداف‌ امام‌ عصر عليه‌ السلام‌قرار مي‌گيرند. پس‌ راه‌ انقلاب‌ حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ (ارواحنا فداه‌) غير از بقيّه‌ است‌. حضرت‌ كار غير طبيعي‌ نمي‌كنند. تمام‌ اجنّه‌ در روز عاشورا به‌ خدمت‌ حضرت‌ سيّدالشّهداء عليه‌ السلام‌رفتند و گفتند كه‌ ما حاضريم‌ در خدمتتان‌ باشيم‌. ولي‌ حضرت‌ قبول‌ نكردند. چون‌ نمي‌خواستند كارها غيرطبيعي‌ پيش‌ برود. به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ حضرت‌ بقيّة‌اللّه‌ عليه‌ السلام‌توپ‌ و تانكها را از جهت‌ تشكيلاتي‌ از كار نمي‌اندازند بلكه‌ كارها را طبيعي‌ انجام‌ مي‌دهند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 15:50 توسط علوی |