اجرکم الله یا بقیه الله
خدمت دوستان عزیزم سلام عرض میکنم . شهادت حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها را خدمت همه شما تسلیت میگویم .ای کاش به قدر ذره ای شفیعه روز جزاء را میشناختیم او که محبتش اکسیر سعادتمندیست و حکمت خدایتعالی است که فرمود " انا اعطیناک الکوثر" کوثر به معنای خیر کثیر و خیلی زیاد است . و حکمت همان خیر کثیر است .
او که از نظر شیعه و سنی ذوی القربای پیغمبر است و محبت به او دستمزد زحمات پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و اله است . در ادامه معنی ذوی القربی را از کتاب انوارزهراء تالیف استاد دکتر سید حسن ابطحی میآورم . امیدوارم مورد استفاده شما عزیزان قرار گیرد . حتما مرا از نظر خود بهره مند بفرمائید .
معنى ذوى القربى
سالها در قم براى كشف چند مسألهى مهمّ شرعى و فقهى كه لازمهاش دانستن معنى «ذى القربى» بود، گاه وبيگاه با علماء و فضلاى حوزهى علميّهى قم بحث مىكردم. گاهى هم به كتابخانه مىرفتم و كتابهاى لغت و تفسير را دقيقا مطالعه مىنمودم و خلاصهاى از نتائج بحث و مطالعهام را ارائه مىدادم.
آنچه در اين موضوع بايد گفته شود اين است كه:
معنى «ذى القربى» تقريبا واضح است، ولى علماء براى آنكه مسائل زيادى در فقه مبتنى بر شناخت كامل معنى اين واژه است، دربارهى اينكه تا كجا معنى آن دامنه دارد و چه افرادى را شامل مىشود، مقدارى بحث مىكنند.
بدون ترديد در تبادر اوّليه، معنى «ذى القربى» به اقوام نَسَبى انسان گفته مىشود. زيرا اگر كسى به ديگرى هر مقدار از نظر معنوى نزديك باشد نمىگويند كه او با اين فرد قرابت دارد، ولى اگر ديگرى هر مقدار هم كه از نظر روحى و معنوى دور باشد امّا از نظر نَسَبى مختصر ارتباطى داشته باشد، مىگويند او با اين قرابت دارد.
خلاصه از دهها كتاب لغت و صدها حديث و روايت استفاده مىشود كه «ذى القربى» تنها به كسانى كه قرابت نسبى با ديگرى دارند گفته مىشود.
به همين جهت است كه به فرزندان حضرت على بن ابيطالب عليهالسلام و حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام «ذوى القربى» پيغمبر صلىاللهعليهوآله، مىگويند.
شيخ طوسى (رحمة اللّه عليه) در تهذيب.مىگويد: «ذوى القربى» پيغمبر صلىاللهعليهوآله، حضرت على عليهالسلام و اولاد و ذريّهى آن حضرتند.
ثعلبى در تفسير آيهى «قُلْ لااَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى». مىگويد: ذىالقربى پيغمبر صلىاللهعليهوآله حضرت على و حضرت فاطمه (سلام اللّه عليهما) و ذريّهى اين دو هستند.
صاحب كتاب «مجمع البحرين» معتقد است كه «ذى القربى» پيغمبر صلىاللهعليهوآله كسانى هستند كه به آنها خمس داده مىشود، يعنى تمام بنىهاشم منظورند.
و خلاصه قدر مسلّم از «ذى القربى» پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه صدها حديث پشتوانه دارد، حضرت فاطمه عليهاالسلام و فرزندانش تا روز قيامت مىباشند.
در مورد حكمت صحبت بفرمائيد و از چه زمانى حكمت به قلب انسان وارد مىشود؟
از زمانى كه انسان وارد مرحلهى يقظه مىشود نم نمى از حكمت بر قلبش مىآيد شايد در شبانهروز مثلاً يك قطره بشود و اين انسان بايد سدّى در قلبش بسازد كه محكم باشد و اين حكمت در پشت اين سدّ جمع شود تا به خلوص برسد. «من اخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» در آن وقت كه سدّ پر آب شد از قلب به زبان جارى مىشود. دستور است كه صمت داشته باشيد يعنى اين آب حكمت را كم مصرف كنيد بگذاريد كاملاً جمع شود، اگر يك كاسه آب داشتى و ريختى پاى درخت خشكيده هم آب تمام مىشود و هم براى آن درخت فايدهاى ندارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را خداى تعالى از زمانى كه خلقش كرد دريا بود امّا براى الگوى ما بودن و ياد دادن به ما، چهل سال صبر كرد تا ما بفهميم نبايد تا كامل نشديم حرف بزنيم. در ارتباط با معنويّات حرف نزنيد، زيادى مصرف نكنيد، پاى هر درخت خشكيده نريزيد. انسان گاه وارد نيست آب را در يك زمين خشك پاى درختان خشك و علف جارى مىكند آب را مصرف كرده ولى هدر داده است. اسرار حكمت را به هر كسى نگويند اينها در لابلاى روايات است كه سكوت كنيد و حكمت را پاى هر درخت خشك نريزيد. خداى تعالى به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «انّك لاتهدى من احببت» فاميلت هستند دوست دارى هدايت شوند ولى اينها مثل درخت خشك مىمانند كه تو آب حكمت را هدر دادهاى.
اگر كسى به آن مرحله از پاكى رسيد و چهل روز خودش را در اين مرحله قرار داد، يعنى مقدّمات را انجام داد و چهل روز خالص شد «من اخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه».
آن وقت ارزش دارد. الهاماتى كه به او مىشود، سخنى كه او مىگويد ارزش دارد و از قلبش به زبانش حكمت جارى مىشود مانند لقمان كه خداوند مىفرمايد: «ولقد آتينا لقمان الحكمة» حكمت را به لقمان ما عنايت كرديم. حكمت لقمان تعليمات سقراط و افلاطون و امثالهم نبود تعليمات الهى بود. ( سیر الی الله ج4 تالیف حضرت استاد آیت الله سید حسن ابطحی )روحی فداه

خدمت دوستان عزیزم سلام . ایام شهادت بی بی سیده نساء العالمین را خدمت همه شما عزیزانم تسلیت میگویم .
دوستان خوبم به نظر من که کوچک همگی شما هستم در کتاب شریف « در محضر استاد» در هر دو جلد ، اگر انسان تنها برای کسب خوبیها و نه دستاویزهای ظاهربینانه ساده لوحانه آنرا بخواند مطمئنا معجزه ای در طرز نگاهش به معنویت و حقایق رخ میدهد . و این تاثیر جز این نیست که منبع و مصدر و مرجع مطالب آن از آیات قرآن و روایات و احادیث معصومین علیهم السلام است . برای من لااقل هر بار که آنرا میخوانم با وجودیکه قبلا خوانده ام باز معنای دیگری استفاده میبرم . در این پست یک قسمت از جلد۱ را برای شما عزیزانم میگذارم .
او مىگفت:
در يكى از روزهاى ماه شعبان مناجاتى را كه از حضرت «اميرالمؤمنين على» (عليه السّلام) نقل شده و معروف به مناجات «شعبانيّه» است مىخواندم، از اواسط دعاء حالم منقلب شد، نمىدانستم كجا هستم و چه مىكنم، من در آن حال فقط خدا را با چشم دل مىديدم و نور مقدّسى را بين خود و ذات اقدس متعال واسطهى فيض مشاهده مىكردم.
تا اينكه به اين جملات رسيدم:
«اِلهى بِكَ عَلَيْكَ اِلاّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ فَاِنّى لااَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعا وَ لااَمْلِكُ لَها نَفْعًا اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنيبُ فَلاتَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِْنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتّى تَخْرِقُ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ».
من در آن موقع به قدرى محو جمال حق شده بودم، كه قدرت نداشتم با زبان بدنى اين جملات را بگويم، بلكه همهى اين كلمات را با زبان دل مىگفتم و آنچه در اين عبارات است، در روح خود احساس مىكردم، من ديگر حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و عزّت و كرامت متّصل شده بودم. و چون مىخواهم خصوصيّات اين مكاشفه را شرح دهم، لازم است ترجمه و شرح مختصرى از جملات مناجات «شعبانيّه» را كه در بالا نقل كردم، براى تو بگويم.
در اين بخش از دعاء مىگوئيم:
پروردگارا! به حقّ خودت قسمت مىدهم كه مرا به مقام اهل طاعت و به جايگاه شايسته از خشنوديت ملحق كن. زيرا من قدرتى كه از خود چيزى را دفع كنم، ندارم و مالك چيزى كه مفيد براى من باشد، نيستم.
محبوبم، معبودم، من بندهى ضعيف گناهكار و مملوك برگشته به دامن تو هستم، پس مرا از كسانى كه از آنها رويت را برگرداندهاى و غفلت او از عفو تو محجوبش كرده، قرار مده.
محبوبم، معبودم، مرا به تمام معنى منقطع از خلق و متوجّه به خودت بفرما و ديدهى دلم را آنچنان به نور ديدارت روشن كن كه ديدگان دلم حجابهاى نور را پاره كند و به معدن عظمت و رحمتت برسد و ارواح ما وابستهى به عزّت قدس و پاكى تو گردد.
من در اين مكاشفه معنى «حجب نور» را كه براى اكثر مردم نامعلوم است، فهميده بودم.
من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را درك كرده بودم.
من در اين مكاشفه معنى عبوديّت كامل را شناخته بودم.
و مىدانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزى هستم.
حالا خواهى گفت: چطور اين مطلب را فهميدى و چگونه از جملات اين دعاء چهار مطلب فوق را احساس كردى؟
در جواب مىگويم: اگر چه بعضى از حالات روحى طورى است كه اگر انسان صدها صفحه كتاب را پر كند و يا ساعتها حرف بزند، نمىتواند شرح يك لحظهى آن را بيان كند. ولى در عين حال با حول و قوّهى الهى مطالب فوق را تا جائى كه برايم ميسّر باشد و تو استعداد فهمش را داشته باشى، براى تو شرح مىدهم.
اوّل: گفتم: من در اين مكاشفه معنى حجب نور را فهميده بودم.
بله عزيزم؛ معنى حجاب نور اين بود كه گاهى براى انسان هدفهائى غير از خدا كه در عين حال مورد رضايت الهى است وجود دارد، مثل عبادتهائى كه از ترس جهنّم و يا بعضى از اعمال مستحبّه كه براى وسعت رزق و يا عبادت براى رفع گرفتاريها، انجام مىشود كه واضح است، اين اهداف مورد غضب الهى نيست و بلكه پروردگار در قرآن مجيد و پيشوايان دين در ضمن روايات زيادى مردم را به منظور كردن اين اهداف تشويق هم فرمودهاند ولى در عين حال كسانى كه اين اهداف را دارند، به خدا نمىرسند و در زمرهى محبّين و مخلَصين قرار نمىگيرند. زيرا هدفشان خدا نبوده و او را نمىخواستهاند، بلكه اين اهداف براى آنها حجاب است. زيرا با خلوص واقعى منافات دارد آنها تنها خدا را نمىخواهند بلكه ثوابهاى الهى را مىخواهند، ولى نور است، زيرا مبغوض ذات اقدس متعال نمىباشد، بلكه خداى تعالى آن را حلال كرده است. به خلاف وقتى كه انسان اهداف شيطانى و اعمال شيطانى داشته باشد، كه طيبعى است علاوه بر آنكه در حجاب قرار مىگيرد، حجابش هم ظلمانى است او را تاريك مىكند و از همه چيز باز مىدارد.
ولى وقتى انسان اين حجب نورانى را هم پاره كرد، يعنى به مقام خلوص رسيد و از همهى خواستههاى نفسانى، حلال و حرامش صرفنظر كرد و جز خدا و وصل به او چيزى نخواست، سراسر قلبش مملوّ از محبّت خدا شد، حتّى سر سوزنى محبّت غير خدا در دلش نبود، انقطاع كامل از غير خدا پيدا كرد، حجب ظلمانى و نورانى را پاره كرده، به وصل محبوب نائل شده و به حقيقت رسيده است.
دوّم: گفتم: من در اين مكاشفه معنى انقطاع از خلق را درست لمس كرده بودم.
بله دوست محترم، من در آن حال كه از حجب نور عبور كرده بودم و خلوص واقعى را بدست آورده بودم و متوجّه شدم كه تمام كمالات جماليّه و جلاليّه كه با فطرت ذاتى، آنها را دوست مىداشتم، در يك موجود همهى آنها جمع شده و نام آن موجود «خداى تبارك و تعالى» است، فطرتم او را دوست مىداشت، او را من نه به خاطر نعمتهائى كه به من داده و نه به خاطر طمعى كه به او دارم دوست مىداشتم، بلكه چون او دوست داشتنى بود، او را دوست مىداشتم و در دلم جز او به چيز ديگرى فكر نمىكردم و چيز ديگرى را هم دوست نمىداشتم، تا چه برسد كه از ديگرى اميد كمك داشته باشم.
سوّم: گفتم: من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را فهميده بودم.
بله من متوجّه شدم كه هدف اصلى و حقيقى از «سير الى اللّه» رسيدن به اين معدن است و معدن مركز جواهرات و اشياء قيمتى است و بدون ترديد چيزى پر قيمتتر از عظمت و آقائى واقعى نيست و اگر خداى تعالى مختصرى از آن را به هر كس ببخشد، داراى كمالات روحى و لايق مقام قرب الهى مىگردد.
من در آنجا فهميدم كه معدن كمالاتى كه ما بايد به آن خود را برسانيم و من در آن وقت رسيده بودم انوار مقدّسهى ارواح «معصومين» (عليهم السّلام) بود.
آن نورى كه «اوّل ما خلق اللّه» است.آن نورى كه آينهى تمام نماى خداى تعالى است و تمام صفات كماليّهى الهى در آن جمع شده است. آن نورى كه در دعاء رجبيّه مىگوئيم: «بين تو اى خدا و بين آنها جز آنكه آنها بندهى تو و مخلوق تواَند جدائى ديگرى نيست» و بالأخره آن نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» و اولاد «معصومينش» (عليهم السّلام) بودند، زيرا آنها معدن رحمت الهى هستند كه در زيارت جامعه مىگوئيم: «السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة و ... و معدن الرّحمة».
اين همان رحمتى است كه در دعاء كميل مىگوئيم: «و برحمتك الّتى وسعت كلّ شىء» اين همان رحمتى است كه اگر از بخش خصوصيش شامل حال كسى بشود، به عظمت و كمال رسيده است كه در تفسير كلمهى «رحيم» امام (عليه السّلام) مىفرمايد: «للمؤمنين خاصّة»
استاد در اينجا به من گفت:
مىدانم كه خوب نمىتوانى مطلب را بفهمى، بايد برايت بيشتر توضيح دهم.
خدا بود و هيچ چيز نبود. سپس نور مقدّس «خاندان عصمت و رسالت» (عليهم السّلام) را خلق كرد و آنها را آينهى تمامنماى خودش قرار داد و تمام صفات افعال خودش را در آنها ايجاد كرد و آنها همهى صفات و خصوصيّات الهى به جز صفات ذات، مثل ازليّت و تجرّد مطلق را دارا شدند. چون خداى تعالى براى ارسال فيض، واسطه مىخواهد و چون آنها واسطهى فيض بين بالا و پائيناند، يعنى واسطهى بين خالق و مخلوقند و چون خداى تعالى بزرگتر از آن است كه مخلوقات پست هم بتوانند مستقيم با او در ارتباط باشند. (و به همين دليل در شريعت حتّى يك جمله بدون واسطه به كسى وحى نشده و تنها به نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) وحى گرديده است).
بايد هدف و مقصود همهى سالكين الى اللّه رسيدن به معرفت و كسب فيض و آينهى تمام نماى اين ميزان اعمال و ايجاد صفات و خصوصيّات اين معدن عظمت و رحمت در خود باشند كه اگر كسى به سر منزل مقصود رسيد، به حقيقت «مناجات شعبانيّه» رسيده، يعنى حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و رحمت الهى رسيده و روحش به عزّت و پاكى پروردگار پيوسته است.
شايد تو در دلت خيال كنى كه چگونه من سير الى اللّه را به رسيدن به انوار «معصومين» (عليهم السّلام) تفسير مىكنم.
در جواب مىگويم: خيالت راحت باشد، اين هم سير الى اللّه است. زيرا رهبران معصوم ما خودشان فرمودهاند: «معرفتى بالنّورانيّة معرفهاللّه عزّوجل» يعنى: «على» (عليه السّلام) فرموده: شناختن من در بُعد روحى بوسيلهى علمى كه نور است، همان شناختن خدا است .
و خودشان به ما دستور دادهاند كه در زيارتهايشان بگوئيم: «من عرفكم فقد عرف اللّه» كسى كه شما را بشناسد، خدا را شناخته است.
و قبول اين موضوع از نظر عقلى هم خيلى زحمت ندارد. زيرا آنچه از صفات خداى تعالى كه منحصر به خودش هست، (يعنى صفات ذات) كه شناخته نمىشود و حتّى ما را از فكر كردن در آن نهى كردهاند، ولى آنچه از صفات افعال كه ممكن است، در ديگرى بوجود آيد و مىشود آنها را شناخت و بايد به آنها معرفت پيدا كرد، قطعا آنها بطور كامل در رهبران «معصوم اسلام» (عليهم السّلام) وجود پيدا كرده است.
بنابراين، شناختن «معصومين» (عليهم السّلام) همان شناختن خدا است و حركت به طرف اين درياى معرفت، همان سير الى اللّه است.
آرى من متوجّه شدم كه چون اختيار هيچ نفعى و ضررى را براى خود ندارم و او بىنياز مطلق و من فقيرم، او ولىّ مطلق و من در مقابل او بيچارهام، همه چيز من از او است و حتّى وجودم و نعمتهائى كه اطرافم قرار گرفته، همه از او مىباشد و بالأخره مخلوقى هستم كه در مقابل پروردگارم از خود هيچ ندارم و همه چيزم از او است.
دانستم كه بايد بندگى كنم، از خود رأيى نداشته باشم و به او توكّل كنم و در مقابل او تسليم باشم و هيچ ارادهاى از خود نداشته باشم.
بالأخره من مىخواستم با نقل اين مكاشفه دو چيز را به تو بگويم كه تا تو آنها را عمل نكنى، انسان كاملى نخواهى شد.
اوّل: آنكه بدان تا تمام صفات حسنه را در خود ايجاد نكردهاى، به خدا و مظاهر الهى نزديك نمىشوى. زيرا مثلاً چگونه ممكن است تو كه بخيلى با خداى جواد، خداى رازق، خداى رحمان و مظاهرش يعنى «معصومين» (عليهم السّلام) رفيق شوى؟ آيا خودت يك چنين كارى را مىكنى؟ يعنى حاضرى تو كه مثلاً خوش اخلاقى با يك مرد بداخلاق چند روزى رفاقت كنى و به او نزديك باشى؟ پس چگونه ممكن است تو كه ظالم و ستمگرى، با خدائى كه رحيم و رحمان و عادل است، نزديك شوى؟
پس اگر به مقدار سر سوزنى صفات روحى و اعمالت با «معصومين» (عليهم السّلام) سنخيّت نداشته باشد، تو در حجابى و از آنها و خداى تعالى فاصله دارى.
دوّم: آنكه بدان تا از همهى مردم، تا از همهى چيزهائى كه جنبهى غير الهى دارد، تا از غير خدا دل نكنى و آنها را بىاعتبار، چنانكه هست، ندانى و دلت را صددرصد به خدا ندهى و محبّت غير خدا را در دل ايجاد نكنى و آنچنان كه «معصومين» (عليهم السّلام) كه از غير خدا بريده بودند و تنها به خدا دل بسته بودند نباشى، به مقصد كه حقيقت تشيّع و حقيقت اسلام و حقيقت انسانيّت است، نمىرسى.
اگر خواهى آرى به كف دامن او برو دامن از هر چه جز اوست برچين
از خدمت استاد دکتر سید حسن ابطحی روحی فداه برای تالیف این کتاب ارزشمند کمال تشکر را مینمایم و تقاضای پذیرش این کمترین قدردانی را از خدمتشان دارم .
در ادامه مطالب , منابع این بخش را که ایشان با تحقیقات خود ، از کتب معتبر استخراج فرموده و زیرنویس نموده بودند برای دوستان اهل تحقیق میگذارم . امیدوارم استفاده ببرید و مرا از نظر گرانقدرتان بی نصیب نگذارید .
ادامه مطلب
اهل محبّت چگونهاند؟

در روايت دارد «الكبريت الأحمر»مثل اكسير است چيزى است كه يا ظاهرا وجود ندارد يا اگر هست كمياب است. كبريت احمر گردى است كه به مس مىزنند طلا مىشود. آيا شما باور مىكنيد يا ممكن است وجود داشته باشد؟ مىگويند چنين كسى مثل اكسير است كه فقط و فقط روى صميميت، صفا، به خاطر تو، رشد تو، به خاطر پولدار شدن تو كار كند و خودش اصلاً مطرح نباشد. ما چنين افرادى خيلى كم داريم. كه در روايت دارد اگر چنين كسى را پيدا كردى حفظش كن، با او رفيق باش، از دستش نده.«عند الامتحان» در موقع امتحان معلوم مىشود
( از بیانات استاد معظم حضرت آیت الله سید حسن ابطحی " روحی فداه" در کتاب سیر الی الله جلد ۳)
ادامه مطلب

او مىگفت:
در يكى از شبهاى تابستان كه فوقالعاده از نظر بدنى خسته ولى از نظر روحى سر حال بودم و با محبوبم، عزيزم، خداى مهربانم، حرف مىزدم و مناجات مىكردم، متوجّه شدم كه در اثر بىمعرفتى، عوض مناجات، او را ندا مىكنم، با او با فرياد حرف مىزنم، اگر چه جوهرهى صدايم به گوش نمىرسد ولى باز هم صدايم را نسبت به نزديك بودن او بلند كردهام، زيرا وقتى او از رگ گردن به من نزديكتر است،هر طور كه با او آهسته هم حرف بزنم، مثل اين است كه در گوش شما فرياد كشيده باشم.
مگر او نفرموده: «وَاذْكُرْ رَّبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَّ خيفَةً وَّ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ؟» مگر او نفرموده: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ».
پس چرا با او آن چنانكه او فرموده حرف نزنم و به ذكر خفىّ كه به مراتب از ذكر جلىّ در پيشبرد كمالات روحى قويتر است، خود را عادت ندهم؟!
لذا از آن شب به بعد بيشتر اوقات با روحم، با جانم، با قلبم، با خداى عزيز حرف مىزدم و از او حاجت مىخواستم و اظهار عجز و خضوع مىكردم.
تا آنكه كمكم با او مأنوس شدم و او به من لطف زيادترى پيدا كرد و ديگر از من رو نمىگرداند و با تمام كبريائيش به من اعتناء مىكرد و با من حرف مىزد و مرا هدايت مىفرمود.
زيرا فرموده: «يَهْدى مَنْ يَّشاءُ»
«لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا».
«اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى».
يعنى: هدايت و راهنمائى بشر به عهدهى خدا است.
سپس استاد گفت:
تو فكر مىكنى خداى مهربان، خداى عزيز، خداى محبوب، چگونه با ما حرف مىزند؟ اگر براى تو بگويم كه او دائما با ما حرف مىزند و ما هم دائما به او بىاعتنائى مىكنيم تا جائى كه حتّى ديگر صداى او را نمىشناسيم، خيلى دلت مىسوزد و خود را در حقّ اين محبوب حقيقى ظالم و ستمگر مىشناسى.
{توضیح کامل در کتاب درمحضر استاد ج۲ تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی}

