تبليغاتX
نور الانوار

اجرکم الله یا بقیه الله

خدمت دوستان عزیزم سلام عرض میکنم . شهادت حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها را خدمت همه شما تسلیت میگویم .

ای کاش به قدر ذره ای شفیعه روز جزاء را میشناختیم او که محبتش اکسیر سعادتمندیست و حکمت خدایتعالی است که فرمود " انا اعطیناک الکوثر" کوثر به معنای خیر کثیر و خیلی زیاد است . و حکمت همان خیر کثیر است .

 او که از نظر شیعه و سنی  ذوی القربای پیغمبر است و محبت به او دستمزد زحمات پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و اله است . در ادامه معنی ذوی القربی را از کتاب انوارزهراء تالیف استاد دکتر سید حسن ابطحی میآورم . امیدوارم مورد استفاده شما عزیزان قرار گیرد . حتما مرا از نظر خود بهره مند بفرمائید .

 

معنى ذوى القربى

     سالها در قم براى كشف چند مسأله‏ى مهمّ شرعى و فقهى كه لازمه‏اش دانستن معنى «ذى القربى» بود، گاه وبيگاه با علماء و فضلاى حوزه‏ى علميّه‏ى قم بحث مى‏كردم. گاهى هم به كتابخانه مى‏رفتم و كتابهاى لغت و تفسير را دقيقا مطالعه مى‏نمودم و خلاصه‏اى از نتائج بحث و مطالعه‏ام را ارائه مى‏دادم.

     آنچه در اين موضوع بايد گفته شود اين است كه:

     معنى «ذى القربى» تقريبا واضح است، ولى علماء براى آنكه مسائل زيادى در فقه مبتنى بر شناخت كامل معنى اين واژه است، درباره‏ى اينكه تا كجا معنى آن دامنه دارد و چه افرادى را شامل مى‏شود، مقدارى بحث مى‏كنند.

     بدون ترديد در تبادر اوّليه، معنى «ذى القربى» به اقوام نَسَبى انسان گفته مى‏شود. زيرا اگر كسى به ديگرى هر مقدار از نظر معنوى نزديك باشد نمى‏گويند كه او با اين فرد قرابت دارد، ولى اگر ديگرى هر مقدار هم كه از نظر روحى و معنوى دور باشد امّا از نظر نَسَبى مختصر ارتباطى داشته باشد، مى‏گويند او با اين قرابت دارد.

     خلاصه از دهها كتاب لغت و صدها حديث و روايت استفاده مى‏شود كه «ذى القربى» تنها به كسانى كه قرابت نسبى با ديگرى دارند گفته مى‏شود.

     به همين جهت است كه به فرزندان حضرت على بن ابيطالب  عليه‏السلام و حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  «ذوى القربى» پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، مى‏گويند.

     شيخ طوسى (رحمة اللّه عليه) در تهذيب.مى‏گويد: «ذوى القربى» پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، حضرت على  عليه‏السلام  و اولاد و ذريّه‏ى آن حضرتند.

     ثعلبى در تفسير آيه‏ى «قُلْ لااَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى». مى‏گويد: ذى‏القربى پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حضرت على و حضرت فاطمه (سلام اللّه عليهما) و ذريّه‏ى اين دو هستند.

    صاحب كتاب «مجمع البحرين» معتقد است كه «ذى القربى» پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كسانى هستند كه به آنها خمس داده مى‏شود، يعنى تمام بنى‏هاشم منظورند.

     و خلاصه قدر مسلّم از «ذى القربى» پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه صدها حديث پشتوانه دارد، حضرت فاطمه  عليهاالسلام  و فرزندانش تا روز قيامت مى‏باشند.

 

نوشته شده توسط علوی در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 12:44 | لینک ثابت |

در مورد حكمت صحبت بفرمائيد و از چه زمانى حكمت به قلب انسان وارد مى‏شود؟

از زمانى كه انسان وارد مرحله‏ى يقظه مى‏شود نم نمى از حكمت بر قلبش مى‏آيد شايد در شبانه‏روز مثلاً يك قطره بشود و اين انسان بايد سدّى در قلبش بسازد كه محكم باشد و اين حكمت در پشت اين سدّ جمع شود تا به خلوص برسد. «من اخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على  لسانه» در آن وقت كه سدّ پر آب شد از قلب به زبان جارى مى‏شود. دستور است كه صمت داشته باشيد يعنى اين آب حكمت را كم مصرف كنيد بگذاريد كاملاً جمع شود، اگر يك كاسه آب داشتى و ريختى پاى درخت خشكيده هم آب تمام مى‏شود و هم براى آن درخت فايده‏اى ندارد. پيامبر اكرم   صلى‏الله‏عليه‏و‏آله  را خداى تعالى از زمانى كه خلقش كرد دريا بود امّا براى الگوى ما بودن و ياد دادن به ما، چهل سال صبر كرد تا ما بفهميم نبايد تا كامل نشديم حرف بزنيم. در ارتباط با معنويّات حرف نزنيد، زيادى مصرف نكنيد، پاى هر درخت خشكيده نريزيد. انسان گاه وارد نيست آب را در يك زمين خشك پاى درختان خشك و علف جارى مى‏كند آب را مصرف كرده ولى هدر داده است. اسرار حكمت را به هر كسى نگويند اينها در لابلاى روايات است كه سكوت كنيد و حكمت را پاى هر درخت خشك نريزيد. خداى تعالى به پيامبر   صلى‏الله‏عليه‏و‏آله  مى‏فرمايد: «انّك لاتهدى من احببت» فاميلت هستند دوست دارى هدايت شوند ولى اينها مثل درخت خشك مى‏مانند كه تو آب حكمت را هدر داده‏اى.

     اگر كسى به آن مرحله از پاكى رسيد و چهل روز خودش را در اين مرحله قرار داد، يعنى مقدّمات را انجام داد و چهل روز خالص شد «من اخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه».

    آن وقت ارزش دارد. الهاماتى كه به او مى‏شود، سخنى كه او مى‏گويد ارزش دارد و از قلبش به زبانش حكمت جارى مى‏شود مانند لقمان كه خداوند مى‏فرمايد: «ولقد آتينا لقمان الحكمة» حكمت را به لقمان ما عنايت  كرديم. حكمت لقمان تعليمات سقراط و افلاطون و امثالهم نبود تعليمات الهى بود.  ( سیر الی الله ج4 تالیف حضرت استاد آیت الله سید حسن ابطحی )روحی فداه

بنفسی انت یا تالی کتاب الله و ترجمانه

نوشته شده توسط علوی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |

خدمت دوستان عزیزم سلام . ایام شهادت بی بی سیده نساء العالمین را خدمت همه شما عزیزانم تسلیت میگویم .

دوستان خوبم به نظر من که کوچک همگی شما هستم در کتاب شریف « در محضر استاد» در هر دو جلد  ، اگر انسان تنها برای کسب خوبیها و نه دستاویزهای ظاهربینانه ساده لوحانه آنرا بخواند مطمئنا معجزه ای در طرز نگاهش به معنویت و حقایق رخ میدهد . و این تاثیر جز این نیست که منبع و مصدر و مرجع مطالب آن از آیات قرآن و روایات و احادیث معصومین علیهم السلام است . برای من لااقل هر بار که آنرا میخوانم با وجودیکه قبلا خوانده ام باز معنای دیگری استفاده میبرم . در این پست یک قسمت از جلد۱ را برای شما عزیزانم میگذارم . 

او مى‏گفت:

در يكى از روزهاى ماه شعبان مناجاتى را كه از حضرت «اميرالمؤمنين على» (عليه السّلام) نقل شده و معروف به مناجات «شعبانيّه» است مى‏خواندم، از اواسط دعاء حالم منقلب شد، نمى‏دانستم كجا هستم و چه مى‏كنم، من در آن حال فقط خدا را با چشم دل مى‏ديدم و نور مقدّسى را بين خود و ذات اقدس متعال واسطه‏ى فيض مشاهده مى‏كردم.

 

تا اينكه به اين جملات رسيدم:

«اِلهى بِكَ عَلَيْكَ اِلاّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ فَاِنّى لااَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعا وَ لااَمْلِكُ لَها نَفْعًا اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنيبُ فَلاتَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِْنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتّى تَخْرِقُ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ».

 

من در آن موقع به قدرى محو جمال حق شده بودم، كه قدرت نداشتم با زبان بدنى اين جملات را بگويم، بلكه همه‏ى اين كلمات را با زبان دل مى‏گفتم و آنچه در اين عبارات است، در روح خود احساس مى‏كردم، من ديگر حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و عزّت و كرامت متّصل شده بودم. و چون مى‏خواهم خصوصيّات اين مكاشفه را شرح دهم، لازم است ترجمه و شرح مختصرى از جملات مناجات «شعبانيّه» را كه در بالا نقل كردم، براى تو بگويم.

     در اين بخش از دعاء مى‏گوئيم:

     پروردگارا! به حقّ خودت قسمت مى‏دهم كه مرا به مقام اهل طاعت و به جايگاه شايسته از خشنوديت ملحق كن. زيرا من قدرتى كه از خود چيزى را دفع كنم، ندارم و مالك چيزى كه مفيد براى من باشد، نيستم.

     محبوبم، معبودم، من بنده‏ى ضعيف گناهكار و مملوك برگشته به دامن تو هستم، پس مرا از كسانى كه از آنها رويت را برگردانده‏اى و غفلت او از عفو تو محجوبش كرده، قرار مده.

 

     محبوبم، معبودم، مرا به تمام معنى منقطع از خلق و متوجّه به خودت بفرما و ديده‏ى دلم را آنچنان به نور ديدارت روشن كن كه ديدگان دلم حجابهاى نور را پاره كند و به معدن عظمت و رحمتت برسد و ارواح ما وابسته‏ى به عزّت قدس و پاكى تو گردد.

من در اين مكاشفه معنى «حجب نور» را كه براى اكثر مردم نامعلوم است، فهميده بودم.

     من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را درك كرده بودم.

              من در اين مكاشفه معنى عبوديّت كامل را شناخته بودم.

                     و مى‏دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزى هستم.

 

حالا خواهى گفت: چطور اين مطلب را فهميدى و چگونه از جملات اين دعاء چهار مطلب فوق را احساس كردى؟

     در جواب مى‏گويم: اگر چه بعضى از حالات روحى طورى است كه اگر انسان صدها صفحه كتاب را پر كند و يا ساعتها حرف بزند، نمى‏تواند شرح يك لحظه‏ى آن را بيان كند. ولى در عين حال با حول و قوّه‏ى الهى مطالب فوق را تا جائى كه برايم ميسّر باشد و تو استعداد فهمش را داشته باشى، براى تو شرح مى‏دهم.

     اوّل:   گفتم: من در اين مكاشفه معنى حجب نور را فهميده بودم.

بله عزيزم؛ معنى حجاب نور اين بود كه گاهى براى انسان هدفهائى غير از خدا كه در عين حال مورد رضايت الهى است وجود دارد، مثل عبادتهائى كه از ترس جهنّم و يا بعضى از اعمال مستحبّه كه براى وسعت رزق و يا عبادت براى رفع گرفتاريها، انجام مى‏شود كه واضح است، اين اهداف مورد غضب الهى نيست و بلكه پروردگار در قرآن مجيد و پيشوايان دين در ضمن روايات زيادى مردم را به منظور كردن اين اهداف تشويق هم فرموده‏اند ولى در عين حال كسانى كه اين اهداف را دارند، به خدا نمى‏رسند و در زمره‏ى محبّين و مخلَصين قرار نمى‏گيرند. زيرا هدفشان خدا نبوده و او را نمى‏خواسته‏اند، بلكه اين اهداف براى آنها حجاب است. زيرا با خلوص واقعى منافات دارد آنها تنها خدا را نمى‏خواهند بلكه ثوابهاى الهى را مى‏خواهند، ولى نور است، زيرا مبغوض ذات اقدس متعال نمى‏باشد، بلكه خداى تعالى آن را حلال كرده است. به خلاف وقتى كه انسان اهداف شيطانى و اعمال شيطانى داشته باشد، كه طيبعى است علاوه بر آنكه در حجاب قرار مى‏گيرد، حجابش هم ظلمانى است او را تاريك مى‏كند و از همه چيز باز مى‏دارد.

ولى وقتى انسان اين حجب نورانى را هم پاره كرد، يعنى به مقام خلوص رسيد و از همه‏ى خواسته‏هاى نفسانى، حلال و حرامش صرف‏نظر كرد و جز خدا و وصل به او چيزى نخواست، سراسر قلبش مملوّ از محبّت خدا شد، حتّى سر سوزنى محبّت غير خدا در دلش نبود، انقطاع كامل از غير خدا پيدا كرد، حجب ظلمانى و نورانى را پاره كرده، به وصل محبوب نائل شده و به حقيقت رسيده است.

 

     دوّم:     گفتم: من در اين مكاشفه معنى انقطاع از خلق را درست لمس كرده بودم.

 

     بله دوست محترم، من در آن حال كه از حجب نور عبور كرده بودم و خلوص واقعى را بدست آورده بودم و متوجّه شدم كه تمام كمالات جماليّه و جلاليّه كه با فطرت ذاتى، آنها را دوست مى‏داشتم، در يك موجود همه‏ى آنها جمع شده و نام آن موجود «خداى تبارك و تعالى» است، فطرتم او را دوست مى‏داشت، او را من نه به خاطر نعمتهائى كه به من داده و نه به خاطر طمعى كه به او دارم دوست مى‏داشتم، بلكه چون او دوست داشتنى بود، او را دوست مى‏داشتم و در دلم جز او به چيز ديگرى فكر نمى‏كردم و چيز ديگرى را هم دوست نمى‏داشتم، تا چه برسد كه از ديگرى اميد كمك داشته باشم.

 

     سوّم: گفتم: من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را فهميده بودم.

     بله من متوجّه شدم كه هدف اصلى و حقيقى از «سير الى اللّه» رسيدن به اين معدن است و معدن مركز جواهرات و اشياء قيمتى است و بدون ترديد چيزى پر قيمت‏تر از عظمت و آقائى واقعى نيست و اگر خداى تعالى مختصرى از آن را به هر كس ببخشد، داراى كمالات روحى و لايق مقام قرب الهى مى‏گردد.

     من در آنجا فهميدم كه معدن كمالاتى كه ما بايد به آن خود را برسانيم و من در آن وقت رسيده بودم انوار مقدّسه‏ى ارواح «معصومين» (عليهم السّلام) بود.

 

 آن نورى كه «اوّل ما خلق اللّه» است.آن نورى كه آينه‏ى تمام نماى خداى تعالى است و تمام صفات كماليّه‏ى الهى در آن جمع شده است. آن نورى كه در دعاء رجبيّه مى‏گوئيم: «بين تو اى خدا و بين آنها جز آنكه آنها بنده‏ى تو و مخلوق تواَند جدائى ديگرى نيست» و بالأخره آن نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» و اولاد «معصومينش» (عليهم السّلام) بودند، زيرا آنها معدن رحمت الهى هستند كه در زيارت جامعه مى‏گوئيم: «السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة و ... و معدن الرّحمة».

اين همان رحمتى است كه در دعاء كميل مى‏گوئيم: «و برحمتك الّتى وسعت كلّ شى‏ء» اين همان رحمتى است كه اگر از بخش خصوصيش شامل حال كسى بشود، به عظمت و كمال رسيده است كه در تفسير كلمه‏ى «رحيم» امام (عليه السّلام) مى‏فرمايد: «للمؤمنين خاصّة»

 

                                     استاد در اينجا به من گفت:

مى‏دانم كه خوب نمى‏توانى مطلب را بفهمى، بايد برايت بيشتر توضيح دهم.

 

خدا بود و هيچ چيز نبود. سپس نور مقدّس «خاندان عصمت و رسالت»   (عليهم السّلام) را خلق كرد و آنها را آينه‏ى تمام‏نماى خودش قرار داد و تمام صفات افعال خودش را در آنها ايجاد كرد و آنها همه‏ى صفات و خصوصيّات الهى به جز صفات ذات، مثل ازليّت و تجرّد مطلق را دارا شدند. چون خداى تعالى براى ارسال فيض، واسطه مى‏خواهد و چون آنها واسطه‏ى فيض بين بالا و پائين‏اند، يعنى واسطه‏ى بين خالق و مخلوقند و چون خداى تعالى بزرگتر از آن است كه مخلوقات پست هم بتوانند مستقيم با او در ارتباط باشند. (و به همين دليل در شريعت حتّى يك جمله بدون واسطه به كسى وحى نشده و تنها به نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) وحى گرديده است).

     بايد هدف و مقصود همه‏ى سالكين الى اللّه رسيدن به معرفت و كسب فيض و آينه‏ى تمام نماى اين ميزان اعمال و ايجاد صفات و خصوصيّات اين معدن عظمت و رحمت در خود باشند كه اگر كسى به سر منزل مقصود رسيد، به حقيقت «مناجات شعبانيّه» رسيده، يعنى حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و رحمت الهى رسيده و روحش به عزّت و پاكى پروردگار پيوسته است.

     شايد تو در دلت خيال كنى كه چگونه من سير الى اللّه را به رسيدن به  انوار «معصومين» (عليهم السّلام) تفسير مى‏كنم.

     در جواب مى‏گويم: خيالت راحت باشد، اين هم سير الى اللّه است. زيرا رهبران معصوم ما خودشان فرموده‏اند: «معرفتى بالنّورانيّة معرفه‏اللّه عزّوجل» يعنى: «على» (عليه السّلام) فرموده: شناختن من در بُعد روحى بوسيله‏ى علمى كه نور است، همان شناختن خدا است .

و خودشان به ما دستور داده‏اند كه در زيارتهايشان بگوئيم: «من عرفكم فقد عرف اللّه» كسى كه شما را بشناسد، خدا را شناخته است.

و قبول اين موضوع از نظر عقلى هم خيلى زحمت ندارد. زيرا آنچه از صفات خداى تعالى كه منحصر به خودش هست، (يعنى صفات ذات) كه شناخته نمى‏شود و حتّى ما را از فكر كردن در آن نهى كرده‏اند، ولى آنچه از صفات افعال كه ممكن است، در ديگرى بوجود آيد و مى‏شود آنها را شناخت و بايد به آنها معرفت پيدا كرد، قطعا آنها بطور كامل در رهبران «معصوم اسلام» (عليهم السّلام) وجود پيدا كرده است.

     بنابراين، شناختن «معصومين» (عليهم السّلام) همان شناختن خدا است و حركت به طرف اين درياى معرفت، همان سير الى اللّه است.

 

      چهارم: گفتم: من در اين مكاشفه معنى عبوديّت كامل را درك كرده بودم و مى‏دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزى هستم.

     آرى من متوجّه شدم كه چون اختيار هيچ نفعى و ضررى را براى خود ندارم و او بى‏نياز مطلق و من فقيرم، او ولىّ مطلق و من در مقابل او بيچاره‏ام، همه چيز من از او است و حتّى وجودم و نعمتهائى كه اطرافم قرار گرفته، همه از او مى‏باشد و بالأخره مخلوقى هستم كه در مقابل پروردگارم از خود هيچ ندارم و همه چيزم از او است.

     دانستم كه بايد بندگى كنم، از خود رأيى نداشته باشم و به او توكّل كنم و در مقابل او تسليم باشم و هيچ اراده‏اى از خود نداشته باشم.

     بالأخره من مى‏خواستم با نقل اين مكاشفه دو چيز را به تو بگويم كه تا تو آنها را عمل نكنى، انسان كاملى نخواهى شد.

     اوّل: آنكه بدان تا تمام صفات حسنه را در خود ايجاد نكرده‏اى، به خدا و مظاهر الهى نزديك نمى‏شوى. زيرا مثلاً چگونه ممكن است تو كه بخيلى با خداى جواد، خداى رازق، خداى رحمان و مظاهرش يعنى «معصومين» (عليهم السّلام) رفيق شوى؟ آيا خودت يك چنين كارى را مى‏كنى؟ يعنى حاضرى تو كه مثلاً خوش اخلاقى با يك مرد بداخلاق چند روزى رفاقت كنى و به او نزديك باشى؟ پس چگونه ممكن است تو كه ظالم و ستمگرى، با خدائى كه رحيم و رحمان و عادل است، نزديك شوى؟

     پس اگر به مقدار سر سوزنى صفات روحى و اعمالت با «معصومين» (عليهم السّلام) سنخيّت نداشته باشد، تو در حجابى و از آنها و خداى تعالى فاصله دارى.

     دوّم: آنكه بدان تا از همه‏ى مردم، تا از همه‏ى چيزهائى كه جنبه‏ى غير الهى دارد، تا از غير خدا دل نكنى و آنها را بى‏اعتبار، چنانكه هست، ندانى و دلت را صددرصد به خدا ندهى و محبّت غير خدا را در دل ايجاد نكنى و آنچنان كه «معصومين» (عليهم السّلام) كه از غير خدا بريده بودند و تنها به خدا دل بسته بودند نباشى، به مقصد كه حقيقت تشيّع و حقيقت اسلام و حقيقت انسانيّت است، نمى‏رسى.

اگر خواهى آرى به كف دامن او                      برو دامن از هر چه جز اوست برچين

 

از خدمت استاد دکتر سید حسن ابطحی روحی فداه برای تالیف این کتاب ارزشمند کمال تشکر را مینمایم و تقاضای پذیرش این کمترین قدردانی را از خدمتشان دارم .

در ادامه مطالب , منابع این بخش را که ایشان با تحقیقات خود ، از کتب معتبر استخراج فرموده و  زیرنویس نموده بودند برای دوستان اهل تحقیق میگذارم . امیدوارم استفاده ببرید و مرا از نظر گرانقدرتان بی نصیب نگذارید .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علوی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:45 | لینک ثابت |

اهل محبّت چگونه‏اند؟

در روايت دارد «الكبريت الأحمر»مثل اكسير است چيزى است كه يا ظاهرا وجود ندارد يا اگر هست كمياب است. كبريت احمر گردى است كه به مس مى‏زنند طلا مى‏شود. آيا شما باور مى‏كنيد يا ممكن است وجود داشته باشد؟ مى‏گويند چنين كسى مثل اكسير است كه فقط و فقط روى صميميت، صفا، به خاطر تو، رشد تو، به خاطر پولدار شدن تو كار كند و خودش اصلاً مطرح نباشد. ما چنين افرادى خيلى كم داريم. كه در روايت دارد اگر چنين كسى را پيدا كردى حفظش كن، با او رفيق باش، از دستش نده.«عند الامتحان» در موقع امتحان معلوم مى‏شود وقتى منفعتى بين تو و او پيش آمد و تو آن منفعت را بگيرى و او متأثّر نشود بگويد من و تو ندارد من و او نداريم. در قضيه‏ى عنوان بصرى دارد كه حضرت صادق عليه‏السلام معناى حقيقت عبوديّت را چنين بيان مى‏فرمايند: «انّ لا يرى العبد لنفسه فيما خوّله اللّه ملكا لأن العبيد لا يكون لهم ملك يرون المال مال الله يضعونه حيث امرهم اللّه به» بنده‏ى خدا در آنچه از اموال به او داده شده ملكيّتى نبيند. اين خانه مال كيست؟ مال من چون مالكش هستم! خير چون مالكش نيستم بايد ببينم خدا دوست دارد به كه بدهم؟ در اختيار چه كارى بگذارم؟ در اين راه به جائى مى‏رسد كه اگر عبوديّتش تكميل شود، در قرآن است كه اينها با هم صفائى دارند «المال مال اللّه» مال من و او ندارد. من و او ندارد هر دو يك روحيم اندر دو بدن، تمامشان يكى اند.

( از بیانات استاد معظم حضرت آیت الله سید حسن ابطحی " روحی فداه" در کتاب سیر الی الله جلد ۳)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علوی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 23:40 | لینک ثابت |

 

      او مى‏گفت:

     در يكى از شبهاى تابستان كه فوق‏العاده از نظر بدنى خسته ولى از نظر روحى سر حال بودم و با محبوبم، عزيزم، خداى مهربانم، حرف مى‏زدم و مناجات مى‏كردم، متوجّه شدم كه در اثر بى‏معرفتى، عوض مناجات، او را ندا مى‏كنم، با او با فرياد حرف مى‏زنم، اگر چه جوهره‏ى صدايم به گوش نمى‏رسد ولى باز هم صدايم را نسبت به نزديك بودن او بلند كرده‏ام، زيرا وقتى او از رگ گردن به من نزديكتر است،هر طور كه با او آهسته هم حرف بزنم، مثل اين است كه در گوش شما فرياد كشيده باشم.

     مگر او نفرموده: «وَاذْكُرْ رَّبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَّ خيفَةً وَّ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ؟»    مگر او نفرموده: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ».

    پس چرا با او آن چنانكه او فرموده حرف نزنم و به ذكر خفىّ كه به مراتب از ذكر جلىّ در پيشبرد كمالات روحى قويتر است، خود را عادت ندهم؟!

     لذا از آن شب به بعد بيشتر اوقات با روحم، با جانم، با قلبم، با خداى عزيز حرف مى‏زدم و از او حاجت مى‏خواستم و اظهار عجز و خضوع مى‏كردم.

     تا آنكه كم‏كم با او مأنوس شدم و او به من لطف زيادترى پيدا كرد و ديگر از من رو نمى‏گرداند و با تمام كبريائيش به من اعتناء مى‏كرد و با من حرف مى‏زد و مرا هدايت مى‏فرمود.

     زيرا فرموده: «يَهْدى مَنْ يَّشاءُ»

    «لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا».

    «اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى».

    يعنى: هدايت و راهنمائى بشر به عهده‏ى خدا است.

     سپس استاد گفت:

     تو فكر مى‏كنى خداى مهربان، خداى عزيز، خداى محبوب، چگونه با ما حرف مى‏زند؟ اگر براى تو بگويم كه او دائما با ما حرف مى‏زند و ما هم دائما به او بى‏اعتنائى مى‏كنيم تا جائى كه حتّى ديگر صداى او را نمى‏شناسيم، خيلى دلت مى‏سوزد و خود را در حقّ اين محبوب حقيقى ظالم و ستمگر مى‏شناسى.


{توضیح کامل در کتاب درمحضر استاد ج۲ تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی}

نوشته شده توسط علوی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 23:30 | لینک ثابت |
 
business article