تبليغاتX
نور الانوار

سلام دوست من

اگر از منتظران هستي خواندن اين شعر هم بهت كمك ميكند تا آداب انتظار را بهتر رعايت متوجه بشوي.

گوش دل وا کن عزادار حسین    ***    ای محب و شیعه زار حسین

می دهد اینک تو را آن شه پیام  ***  این ندای اوست بر او کن سلام

این عزاداری شعار بیعت است  ***  لیک صاحب بیعتم در غیبت است

در نبود او عزاداری کنید    ***    مهدیم را شیعیان یاری کنید

آن زمان در روز عاشورا بدان   ***   در صف هفتادو دو یاور داشتم

چون ابالفضل عاشقی دلباخته  ***  بهترین یار و برادر داشتم

من جوانی پاک و یاری با وفا    ***    شبه پیغمبر چو اکبر داشتم

من چو قاسم نوجوانی با کمال  ***  جان خرد بگرفته بر سر داشتم

من حبیب و مسلم بن عوسجه  ***  شیر مردانی دلاور داشتم

من برای حفظ ارزشهای دین  ***  زینبین غمخوار و خواهر داشتم

مهدیم اینک من است من نیز او  ***  این شما این نیز عاشورای او

مهدیم صاحب عزای من بُوَد  ***   بيعت با او رضاي من بُوَد

جملگي از بهر او لشكر شويد  ***   مهديم را اين زمان ياور شويد

اي كه عباس مرا داري نظر  ***   بهر او عباس نام آور بشو

اي جوان باپاكي نفس و دلت  ***   تو براي او علي اكبر بشو

نوجوان سينه زن هشيار باش  ***   تو برايش قاسم پر پر بشو

اي پدر همچون حبيب با وفا   ***   ياور آن شاه بي لشكر بشو

خواهرم در اين هياهو با حجاب  ***   تو برايش زينبي ديگر بشو

هر كجا هستي بگو يك يا حسين   ***   با شتاب همراه آن رهبر بشو

گر چنين باشي عزادار مني   ***   اين چنين ، شيعه تو غمخوار مني

بانگ هل من ناصرم مهدي بُوَد   ***   ياور ديده ترم مهدي بُوَد

گر شوي با او تمام است كربلا   ***   مهدي من هم نميبيند بلا  

ديگر آن طفل صغير من علي   ***    بر سر دستم نمي گردد فدا

بهر مشكي آب در بين دو نهر  ***   دست عباسم نمي گردد جدا

گفتني ها را بگفتم با شما  ***   آشنا شو با امامت ، آشنا

غرق غم شد قلب انوار اي امام

كردي اينك حجتت بر ما تمام

شاعر : سيد بهاء الدين انوار جزايري

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 0:30 توسط علوی |

 

« زنبور عسل حرف مي زند »

دوستي تعريف مي كرد :

من از بچگی به علم جانور شناسي

و فرورفتن در حالات و اطلاع از اسرار زندگي آنهاعلاقه زيادي داشتم .

براي همين كتابهايي كه درباره اسرار زندگي حشرات و حيوانات نوشته شده بود راخيلي ميخواندم .

اما هميشه غفلت عجيبي از آفريدگار آنها و كسي كه همه شعور رابه آنها داده داشتم ، تا آنكه يك روز كتابي را از "موريس مترلينگ" به نام ‹زنبور عسلميخواندم و غرق در شگفتي و تعجب بودم . يكدفعه از زيادي خواندن و يا به خاطر خستگي ديگه اي كه از قبل داشتم ( مثل كسي كه خوابش ببرد ، يا حال بيهوشي به او دست بدهد ) چشمم روي هم رفت .

 

در آن حال مي ديدم زنبور عسلي ، بزرگ شده و مثل يك آدم داره با من حرف ميزند :

خداي مهربان اين شعور را به ما داده كه بتوانيم زندگي خود را ادامه بدهيم و نشانه او براي مردم دنيا باشيم [ شايد انسانها به اين وسيله از خواب غفلت بيدار بشوند و فكر كنند كه چطور خداي عزيز اين شعور و علم فوق العاده را بدون آنكه مابه مدرسه برويم ياد گرفته ايم ]

وقتي حرف او به اينجا رسيد من در حاليكه فوق العاده ترسيده بودم و بدنم ميلرزيد ، از خواب و يا اگر خواب نبودم از آن حالتي كه داشتم بيرون اومدم و خدا را در مقابل چشم خودم ميديدم كه با مهرباني خيلي زيادش به من رو كرده و مثل پدري كه فرزندش را پيدا كرده مرا در آغوش ميكشد و گرمي محبتش را كاملاً با روح و جانم احساس ميكردم .

               من اون موقع خدا را در اطرافم و بلكه در درونم و همه جا ميديدم . از آن

لحظه به بعدساعتها با او حرف ميزدم و قربان صدقه اش ميرفتم و او هم

مرا با الهاماتش كه‹ چقدر شيرين و لذت بخش بود › راهنمايي مي كرد .

 

و مرا به طرف خودش دعوتم ميكرد . آنجا بود كه فهميدم اگر چه در آغوش خداي عزيزم ، محبوبم ، هستم ولي به خاطر حجابها و سياهيهاي روحم فاصله زيادي با او دارم . يعني

در ظاهر صورت انساني دارم ولي در سيرت مثل حيوان درنده اي هستم ، محبت دنيا به

جاي محبت خدا در دلم است ، حرص و طمع و بخل دارم به جاي اينكه گذشت و سخاوت داشته باشم و خلاصه بايد اگر مي خواهم هميشه خداي مهربانم با محبتش با من رفتار

كند و بلكه هر لحظه بيشتر مرا دوست بدارد ، صفات حيواني و شيطاني را از خودم دور

كنم و تزكيه نفس كنم  .     

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:45 توسط علوی |

"مثلُ الامام مثلُ الكعبه اذ تُوتي و لا تَاتي"  

مثل امام به مانند كعبه است به طرفش ميروند و او به طرف كسي نمي رود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:40 توسط علوی |

دوست خوبم ...

حكمت ،شناخت حقيقت اشياء از طریق وحی و آیات قرآن و احادیث و روایات صحیحه است .

( اللهم ارنا الحقايق كما هي ) :خدايا حقايق را همانطور كه هستند به من نشان بده.حقيقت يا باطن اشياء  جزء حكمت است .و پيغمبر اكرم را مأمور كرده كه به ما حكمت كه همان معارف و حقايق است را تعليم بدهد .

   چرا ؟

برايت گفته بودم كه خداي تعالي در اول خلقت وقتي ارواح پيغمبراكرم

(صلی الله علیه و اله) و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ائمه اطهار (علیهم السلام) را خلق فرمود، علم قرآن را در قلب آنها قرار داد كه می فرماید :

"کل شیء احصیناه فی امام مبین "

علم همه چیز در امام آشکار جمع شده است."

يعني علم تمام آنچه كه بشر براي زندگيش تا ابد لازم

دارد را خدا در قلب آنها قرار داده است .

و آنها را واسطه قرار داده تا آن علوم را به ما ياد بدهند .

چون در قرآن مي فرمايد :

" تحقيقا خدا بر مومنين منت گذاشته زيرا دربين آنهافرستاده اي از خودشون برگزيده كه آيات ونشانه هايش را برآنها تلاوت كند و آنها را تزكيه و پاكشان كند و به آنها علم كتاب وحكمت تعليم بدهددر حاليكه قبل از آن در گمراهي آشكاري بودند."

فكر كنم تا اينجا متوجه شده باشي منبع حكمت كجاست .

كه فرموده : " انا مدينه العلم و علي بابها "

دوست خوبم حالا حقيقت و ارزش حكمت رامتوجه شدي ؟

دوست داري بدوني چطور میشه که حکمت به قلب

 من و تو هم وارد بشه؟

جونم برات بگه : این دل ما مثل سد میماند.همونطور که پشت سد آب جمع میشود همونجور خدا هم حکمت را به قلب انسان میریزد .منتها برايش مانعي گذاشته که نمیگذارد کسی از این آب استفاده کند تا وقتی که :

روحش را پاک کند بعد خودش را خالص كند و چهل روز

در خلوص بماند آن وقت حکمت از قلبش به زبانش جاری

میشود .

یک وقت میبینی از آب حوض کوثر به قلب تو هم جاری شده .

كه در دعاي ندبه عرض مي كنيم : " واسقنا من حوض جده صلي الله عليه و اله بكاسه و بيده ريا رويا هنيا سائغا لا ظما بعده "خدايا از آب حوض كوثر پيغمبر با ظرف خودش ( امام زمان ) و با دست خودش به ما عنايت كن كه ديگه هيچوقت تشنه نشويم .

اين معنايش چيه ؟

 يعني از آن آب گواراي درياي معرفتشان كه اگر درختان قلم بشوند و درياها مركب بشوند و هفت دريا بر آن اضافه بشود و بخواهد آن حقايق را بنويسد نمي توانند ، با آن آب ما را هم سيراب كن .

            اما مي داني چرا گفتند اول بايد تزكيه روح بكنيد ؟

اگر دلت را مثل ظرفي ببيني كه بخواهي توش آب بريزي، اگر كثيف باشد ،آلودگي داشته باشد ،خوب آب را هم كثيف ميكند!!

براي اينكه منم منم كنه ، به ديگران فخر بفروشه ، مايه عجب و تكبرش بشه از آن استفاده ميكند .براي همين بايد اول ظرف دلت را خوبِ خوب تميز كني .

منظورم اون دلي نيست كه وقتي غذا مي خوري ميره داخلش ها!!

نه .از اين ظاهر بینی بيا بيرون .

منظورم روحت است. روحي كه رذائل و ناپاكيها مثل غل و زنجير به زمين ميخكوبش كردند .روحت را بايد از آن هاخلاص كني .تزكيه اش كني . تا بتوني از حكمتت بقيه را هم سيراب كني .

اي كه جمال پريطلعتان طلبي .......جاروب كن خانه و پس ميهمان طلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:22 توسط علوی |

فلسفه

يك كلمه يوناني است و اصلا معادل عربي ندارد . هيچ جا هم گفته نشده و خود فلاسفه هم ادعايي ندارند كه بر اساس وحي و پيغمبر و اينها مطالبشان را مي گويند .و خودشون معترفتند که هر چه با ذهن و فکر خودشون میپسندند را بیان می کنند .

اما حكمت فقط از جانب خدااست و پشتوانه الهي دارد .و هيچ شكي در آن نيست.فلسفه شناخت حقيقت اشياء است منتها يك فرق اساسي با حكمت دارد.و آن اينكه در حكمت از صاحبش علوم را ياد مي گيريم .

اما در فلسفه افراد با ذهن خودشون ، با آن ميزان درك و فهم خودشون ميخواهند به حقيقت برسند .مطلب را خوب گرفتي ؟

 بگذاريد يك مثال براتون بزنم .

فرض كنيد كسي مي خواهد از جايي كه هست  به شهر ديگه اي برود، اما راه را بلد نيست . هيچ نقشه ي راه را هم ندارد . از كسي هم كه راه را بلد است نمي پرسد . به علائم و تابلوهاي راه هم توجه نمي كند . به نظر شما اين آدم به مقصد مي رسد يا نه ؟

دو تا احتمال هست يا بله (البته تصادفي و اتفاقي )، يا نه .

بله ، ممكن است با هزار شك و ترديد كه در سراسر راه با او بوده به مقصد هم برسد اما تمام راه را در تاريكي اومده . چون اصلانمي دونسته تو چه وضعيتي است . به آن راهي كه دارد ميايد اعتماد كند ؟ برگردد ؟ شايد دارد خطا ميرود ؟!.. اگر هم وسط راه كسي ازش بپرسد آقا مسير فلان جا همين است ؟ ميگويد نمي دونم . مي گويد پس تو آنجا نمي روي اگه مقصدت آنجا بود ميدونستي از كدام راه بروي .

كسي كه با فلسفه مي خواهد به حقيقت اشياء برسد اشكال كارش همين است.بعضيها با فلسفه كتابها و تفسيرهاي فراواني براي قرآن نوشتند كه متاسفانه هيچكدامش درست نيست .چون قرآن را برداشتند براي هر كلمه اي هر چه كه به ذهنشون آمده به عنوان تفسيرش نوشتند و تحويل مردم دادند اما يكي از آن احتمالات هم درست نيست . چرا ؟

به جهت همون شك و ترديد .

خوب وقتي راه بلدهايي ،گذاشتند كه تو بتواني يك راه خيلي درست و صحيح و روشن و واضحي را طي كني و كاملا مطمئني كه به مقصدت هم مي رسي ، هيچ خطري هم تو را تهديد نميكند،به بن بست نمي خوري ، كاملا هم امن و امان است .چرا اين كار را نكني ؟

از اهلش ياد بگير . آخه خودت قضاوت كن .....از گداي سر خيابون ميشود رفت شمش طلا گرفت ؟(البته اين مثل است و در مثل مناقشه اي نيست)من نمي خواهم چيزي بگم كه به فلاسفه بر بخورد .

اما آنچه كه بايد باشداينه كه اين دو تا را پيش خودت تفكيك كن .

فلسفه را به عنوان علم و حكمت را به عنوان چيزي كه مورد اعتماد است و از جانب خداست بپذير .فلسفه ريشه الهي ندارد . بعضي جاها با حكمت مطابقت مي كند و بعضي جاها هم مخالف نظر ائمه است . و اگر آن را به عنوان علم بپذيريم ياد گرفتنش فضل است اما واجبش حكمت است .

مثلا آيا ميشه گفت نماز شب واجب است آنرا بخون اما نماز صبح را نخوندي هم نخوندي؟ نميشه . نماز صبح واجب است و نماز شب فضل است . مستحباست .براي حكمت و فلسفه هم همينطور .

خداي تعالي در قرآن مي فرمايد : آيا آن كسي كه به رو افتاده و راه مي رود بهتر است يا آن كسي كه به درستي راه مي رود ؟ اين همان معناي باشك و ترديد جلو رفتن است .ديگر قضاوت را به خودت واگذار مي كنم . چون خدا به تو فرموده : بنده من حرفها را بشنو و آن چيزي كه بهتر هست را انتخاب كن اگر  صاحب مغز هستي .

دفعه بعد مي خواهم به سفارش دوست عزيزم راجع به حكمت بيشتر صحبت كنم . و اين دفعه چون اختلال در مبحث پيش ميامد ترجيحا همان مطلب قبلي را ادامه دادم تا به نتيجه برسيم .انشالله كه ايشون هم از اين تاخير دلگير نشوند .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:40 توسط علوی |

                امروز مي خواهم راجع به حكمت و فلسفه براتون بگم .

به نظر شما اين دو تا با هم يكي هستند يا فرق دارند ؟

اصلا حكمت يا فلسفه چي هستند ؟

از كجا منشأ گرفتند ؟

دوستهاي خوبم ...

تمام آنچه كه شما دور و برتان مي بينيد ، از مخلوقات ،

  جمادات، موجودات ، عقليات ، هر چه كه فكرش را بكنيد

                    يك ظاهري دارد كه محسوس است و يك باطن .

" آن ظاهري كه ما با حواس ظاهريمون متوجهش هستيم

مُلك اشياء است ."

اما اين فقط يك روي سكه است .

چون آنها همه يك حقيقت باطني هم دارند . كه آن حقيقت باطني ملكوت است .

بگذاريد يك مثال براتون بزنم :

 مثلا وقتي يك كسي مي ميرد ، آنچه كه ما مي بينيم 

جسد و در قبر گذاشتن و خاك كردن و اينهاست.اين مُلك قضيه است . در حاليكه خارج شدن روح از بدنش و وضعيتش در عالم بعد از مرگ را نمي بينيم . يعني ملكوتش را با اين حواس ظاهري نمي شود درك كرد .

فلاسفه مادي مي گويند ما فقط آنچه كه ديده مي شود يعني محسوسات را قبول داريم .

به نظر شما اين حرف چطور است ؟ درست است يا نه ؟

خيلي چيزها هستند ، اما ديده نمي شوند . مثل هوا ، نور ،خدا ، جن ، ملائكه ، آن علم به حقيقت اشياء و....

اگر يك كسي مثلا به شما بگويد اين سبزي كه جلو شما هست را اگر بخوري مريض مي شويد اما اگر از آن دسته سبزي ديگر بخوريد نه .

علم به اينكه اين سبزي اين خاصيت را ايفا مي كند و آن يكي آنطور ملكوتش است .

و خيلي چيزهاي ديگر .كه در همه چيز اين حقيقت باطني هست .

در روحيات ، ماديات ، موجودات ، در همه چيز .

                 خوب تا اينجا دانستيم ملكوت چي است .

 تا اينجا توضيح مفهوم مُلك و ملكوت براي شناخت فرق بين حكمت و فلسفه لازم بود .

چرا ؟

خداي تعالي مي فرمايد اگر مي خواهيد حكمت كه در دست

    خودم است را ياد بگيريد بياييد پيش خودم . آخر فرموده :

" بيده ملكوت كل شيء " ملكوت هر چيزي در دست خداست" .

و در جاي ديگر مي فرمايد: "و كل شيء احصيناه في امام مبين"

 " علم هر چيزي در امام مبين و آشكار است".

 حكمت را از آنهايي ياد بگيريد كه من علمش را در قلبشان قرار دادم . آنهايي كه قلبشان را به ايمان امتحان كردم .

 همانطور كه شما وقتي مي خواهيد يك فني ، حرفه اي ،

شغلي ، درسي ، رشته اي را ياد بگيريد پيش اهلش ميرويد .

سراغ آن كسي مي رويد كه در آن مهارت داشته باشد . بلد باشد .

براي شناخت حقايق اشياء (ملكوت ) هم بايد سراغ

ائمه اطهار رفت . چون خدايتعالي علوم اولين و  آخرين

را در قلب آنها به امانت گذاشته .كه در دعاي ندبه عرض

مي كنيم : " و اودعته علم ما كان و ما يكون الي انقضاء خلقك . علم آنچه كه هست و آنچه كه بعداً مي شود

را خدا درقلب شمابه وديعه و امانت گذاشته ."

خوب تا اينجا هم معني حكمت مشخص شد .

 اما فلسفه چي است ؟

اين را دفعه بعد انشاالله براتون توضيح مي دهم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:44 توسط علوی |

 دوستهاي خوبم

      تا به حال شده از كسي يا جائي بشنويد بگويند يا براي

          خودتان  سوال شده  باشد كه :  

چطور مي شود امام زمان ( عليه السلام ) با يك بدن طبيعي هزار  و  صد وهفتاد سال است

دراين دنيا زندگي مي كند ؟

شما چه جوابي به خودتان و يا آن فرد داديد ؟

دشمنان  اسلام اين را به عنوان خرافات به دين ما نسبت مي دهند .و مسلمانهايي هم كه اعتقادات سستي دارند و اطلاع كافي از حقيقت ندارند

شك مي كنندكه چطور يك همچين چيزي ممكن مي شود؟؟

 بياييد باهم  يك قدري محبوب عالم كه اكثر مردم جهان

معتقد به وجودش هستند را بهتر بشناسيم .

و با اين معرفت به دشمن اجازه ندهيم به اعتقادات ما

شك و شبهه اي وارد كند

  دوست عزيزم آن زماني كه خداي مهربان ،پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و اله)

    و فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و ائمه اطهار (عليهم السلام) را خلق فرمود ،در دو

          چيز آن ها را با هم مساوي قرار داد .                 

‹ يكي  علم  و ديگري عصمت

 چون اگر اين اشتراك نبود ائمه اطهار نمي توانستند آنچه كه خدا از علوم اولين 

و آخرين در قلب پيغمبر قرارداده براي مردم بگويند و جانشين پيغمبر بشوند .

علم امام بر همه چيز احاطه دارد . در قرآن خداي تعالي مي فرمايد :    

 " و قل اعملوافسيري الله عملكم و رسوله و المومنون " يعني اي پيغمبر 

    به مردم بگو هر كار مي خواهيد انجام بدهيد اما خدا و رسولش و

      مومنين (كه ائمه اطهار هستند)  عمل شما را مي بينند .

     در روايات هم در اين ارتباط هست همانطور كه وقتي انسان به نگين

انگشترش نگاه مي كندفقط يكي دو جاي آن را نمي ببيند

و بلكه همه جاي آن را با هم مي بيند ،

 علم امام هم همينطور بر همه چيز احاطه دارد .

اين علم همان علم قرآن است كه آصف بن برخيا بعضي از آن علم را داشت و توانست تخت بلقيس را با يك چشم برهم زدن  از 6 ماه راه

حاضر كند و به سليمان تحويل بدهد .

يعني امام معصوم مي داند از هواي كجا استفاده كند كه برايش ضرر نداشته باشد و همينطور موارد ديگر . 

 

گفتيم عصمت هم دارند . اما چه جور عصمتي ؟

                                         اينكه فقط گناه نكنند ؟

                                                يا كار مكروه انجام ندهند ؟

اينها هست اما يك مرحله بالاتر هم هست كه آن عصمت از جهل است .                                    

مي پرسي يعني چي  ؟؟

يعني چون از حقيقت همه چيز اطلاع دارند ترك اولي هم نمي كنند .

 مثلافرض كنيد جلوي شما دو جور غذا گذاشتند .

اولي پر فايده استاما طعم شايد خيلي خوشمزه اي نداشته باشد .

دومي خوشمزه است اما ضرر دارد .

شما كدامش را انتخاب مي كنيد  ؟

امام چون علم دارد و معصوم از جهل است يعني " و كل شيء احصيناه في امام مبين "علم هر چيزي را در امام مبين قرار داديم " است و بايد آن چه كه مفيدتر است را استفاده كند ، آن غذاي اولي را انتخاب مي كند .همينطور براي هوايي كه در آن نفس مي كشند يا آبي كه مي خورند .

حالا ارتباط اين توضيح را با موضوع متوجه شدي ؟

 

 اگر اين دو مساله را به تو هم مي دادند عمرت طولاني ميشد .

اگر شما علاج مريضي كه داري را مي دانستي يا آن كاري كه باعث

مريض شدنت مي شد را انجام نمي دادي و از خودت برطرف ميكردي

آيا هيچ وقت مي مردي ؟؟؟؟؟؟

حالا بگو زنده بودن است كه دليل مي خواهد

يا مردن ؟

 آيا كسي كه مي ميرد نمي پرسند چي شد مرد ؟

                        

براي همين است كه ائمه اطهار فرموده اند هيچكدام از ما نبوديم

مگر آنكه يا مسوممان كردند يا كشتند .

اگر اينها نبود آنها هم از دنيا نمي رفتند .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 7:32 توسط علوی |

 

            

روزي روزگاري در اين دهكده جهاني سايتهايي بود

                                    كه درآن معرفت الهي گفته مي شد .

معارف حقه اي كه هر تشنه حقيقت ناب محمدي (صلي الله عليه و اله )

                                               را سيراب مي كرد .

مأمن و پناهگاه عشاقي بود كه به دنبال راههاي بيشترنزديك شدن

                                                           به محبوب مي گشتند .

حقيقتا منبع نوري بود در ميان تمام مفاسد ظلماني و تاريك اينترنتي .

 

 علم پاكي بود از ناحيه خاندان رسول الله ( صلي الله عليه و اله ) .

        مايه بيداري افراد خواب و غفلت زده بود .

            حقايقي بود كه خداي تعالي از آب گواراي حكمت و حوض

                كوثرش براي جويندگان حقيقت واقعي قرار داده بود .

 

حالا شما مي پرسيد مگر در اين سايت چه بود ؟

 

     آيا شنيده ايد   "حكمت گمشده مومن است " .

       آيا شده احساس گرسنگي روحي بكنيد و به دنبال حقيقت بگرديد ؟

        آيا برايتان پيش آمده سوالهاي مختلف ذهنتان را پر كرده باشد و درگيرشان باشيد ؟

    به هر كجا كه رجوع مي كنيد هر جوابي كه مي گيريد مي بينيد هنوز دلتان آرام نگرفته ؟

         اگراهل معنويت باشيد مدام سر گردانيد و مي خواهيد حقيقت برايتان كشف بشود .

                 در سايت مذكور جواب تمام اين مسائل بود .

 

 مي پرسيد خوب حالا چه شده ؟

 

  اين آن ظلمي است كه دل انسان را به درد مي آورد .

    شيطان به همراه بندگانش كه ديدند از اين طريق انسانها به سوي حقيقت رفته ،

    از خواب غفلت بيدار شده و بامعرفت و محبت بيشتر به سوي محبوب خدا

                                 و  امام زمانشان مي روند   ...

           مي روند كه خودشان را بسازند تا از ياوران واقعي آن حضرت شوند  

                   مي روند كه خدا را شناخته و فريب وساوس شيطان را نخورند ... 

                                   مشغول   به   فعالييت    شدند

                                       و نگذاشتند ادامه پيدا كند 

            آخر شيطان مي داند كه عمر فعالييت  او با ظهور امام زمان تمام مي شود.

            وقتي مردم خدا را بشناسند و عارف به حق او بشوند محبش خواهند شد .

         آنقدر شيفته نظاره به خالق خود مي شوند كه اصلا نمي خواهند صداي دشمن   

                                     او(شيطان) را بشنوند . 

             و مرگ شيطان همين است كه مردم به او بي اعتناء باشند.

 

ممكن است بپرسيد آن سايت متعلق به چه كسي بود ؟

  

براي شما كه به دنبال حقيقت هستي چه فرقي مي كند ؟   

   

         آيا بهتر نيست به جاي آنكه   بر گوينده سخن بنگري      به خود سخن بنگري

همانطور كه خداي تعالي در قرآن مي فرمايد :

 كساني كه به سخنان گوش مي دهند و بهترينش را انتخاب مي كنند  از صاحبان مغز هستند

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:3 توسط علوی |