روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مىآمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهدهى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مىكنيد؟
هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمىكنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمىكند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.
ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مىكنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مىكنى؟ او گفت: من حقيقت را مىگويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.
من كه در اين بين مىخواستم از محضر علماء استفادهاى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفادهى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمىكنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيدهايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟
گفت: اگر انسان بندهى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى» (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مىكند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.
گفتم: مطلب دوّمى كه مىخواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مىبرد كه در ميان آن همه گناهان لذّتبخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مىكند؟
گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مىكنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّكشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام دادهاند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديدهام كه تنها و تنها عقدهام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مىشود و من نمىدانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مىكرد، گفت:) حالا از شما مىخواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.
آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مىنويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.
اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همهى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نمودهاند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شدهاى.
زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردمآزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مىكنند، مسأله برايش عادّى مىشود و شرح صدر برايش بوجود مىآيد.
روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامهاى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوقالعاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيهاللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّمله نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّمله در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.
از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:
يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مىشود و چه كسانى شهادتشان قبول نمىشود؟
فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.
گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟
فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.
بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديدهاى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت ندادهاند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.
و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مىباشد.
زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمىكند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.
«علقمه» مىگويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسولاللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مىدهند و به اين جهت سينهى ما تنگ شده و فوقالعاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».
(كسى نمىتواند همهى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مىخواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفتهاند.
آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مىخواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!
آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟
آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرندهاى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!
آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!
آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كردهاند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟
آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانهاى است، نسبت ندادند؟
آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟
آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}
يعنى: پيامبر نمىتواند كه هم فرستادهى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مىآورند.
آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مىزند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمىگويد، جز آنكه هر چه مىگويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).
آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستادهى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كردهاند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفتهام، به معراج رفتهام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!
و امّا آنكه دربارهى اوصياء تهمت زدهاند، بيشتر از اينها است!
آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مىدهد، او خون مسلمانان را مىريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مىبود به «خالد بن وليد» دستور داده نمىشد كه گردنش را بزند!
آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مىخواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمهى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مىخواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پارهى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.
سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّبآور است حرف مردم دربارهى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مىگويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مىگويند: او بندهى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مىگويد: او بندهى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مىگويد: او خدا است.
اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟
آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!
آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!
آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!
آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».
اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مىدهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.
زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مىدهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).
سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنىاسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مىكردند، بعد از آن هم اذيّت مىكنند.
پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مىكنيد.
(اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).
پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبودهاند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زدهاند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّهاى عموميّت پيدا كرد، گوارا مىشود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مىگردد، ديگر عقده نمىكند و بدخواه مردم نمىگردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بىادبان» مىكوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.
دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشتترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مىكند، مثل كسى است كه گوشت مردهى آن شخص غيبت شده را مىجود.
اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مىكشد و آبروئى براى خود كسب مىكند و خود را آبرومند مىنمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مىجود و از بين مىبرد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مىگيرد و مىخورد.
لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنهى خود را از دست مىدهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مىكند و در مقابل، اعمال حسنهى غيبت كننده را در نامهى اعمال غيبت شونده مىنويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمىكند و لب به غيبت مردم باز نمىنمايد.
«امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمىدانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است.
مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .
استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .
معناى «كوثر» و ارتباط آن
با حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام
«كوثر» به معنى خوبيهاى بسيار زيادى است كه خدا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عنايت كرده و دربارهى آن يك سوره نازل فرموده است.
در تفسير «كوثر» معانى بسيارى از زبان روات و مفسّرين گفته شده كه از آن جمله اين است:
«منظور از «كوثر» و يا خوبيهاى بسيار زياد، كثرت نسل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و بركتى است كه خدا به اين سلسله از نسب چه از نظر معنى و چه از نظر ظاهرى داده است».[1]
ناگفته پيدا است كه نسل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فقط از حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام باقى مانده است و به همين جهت اين كلمه با آن حضرت كاملاً ارتباط پيدا مىكند.
توضيح آنكه اگر خوب بينديشيم خداى تعالى به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله دو معجزهى باقيه عنايت فرموده كه يكى از آنها ثقل اكبر (يعنى قرآن) است و ديگرى فرزندان حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام و بركاتى است كه از اين ناحيه به آن حضرت و اسلام رسيده است.
به عبارت ديگر، از نسل حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام جمعى از ائمّهى معصومين عليهمالسلام هستند كه هر يك نقش مؤثّرى در بقاى دين داشتهاند و بالأخص وجود مقدّس حضرت «بقيّهاللّه» روحى فداه كه وسيلهى گسترش حكومت عدل اسلامى در سراسر جهان و تا قيامت است و اين بزرگترين خير كثيرى است كه از اين طريق نصيب اسلام و پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده و خدا به او عطا فرموده است.
بعلاوه از نظر ظاهر با آنكه وجود هر يك از خلفاى اموى و عبّاسى براى از بين بردن نسل حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام كافى بود، خداى تعالى بركتى به اين سلسله از نسب داده است كه در تمام جهان كمتر نسلى يافت مىشود كه تا اين حدّ از نظر تعداد و بركات و مبارزات عليه طاغوتها مفيد باشند.
آنها بودهاند كه هميشه رهبرى مبارزات و دفاع از اسلام و حيثيّت قرآن را به عهده مىگرفته و آنى از تقويت آن غفلت نمىكردهاند.
آنها بودهاند كه علوم قرآن را به سراسر جهان منتشر مىنموده و دستورات اخلاقى و حقيقى اسلام را صادر مىكردهاند.
آنها بودهاند كه از طريق تقويت دين و دفاع از آن و تبليغ اسلام، خير كثير و منافع زيادى به لطف پروردگار به پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله رسانده و خداى تعالى اين عطيّه را با آن همه بركات به آن حضرت در مقابل سرزنش بنىاميّه و دشمنانى كه مىگفتند او مقطوع النّسل است، عنايت فرموده است.
بنابراين ممكن است تأويل «حوض كوثر»، وجود مقدّس حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام باشد، زيرا آن چنانكه از «حوض كوثر» آب حياتبخش و مفيد «كوثر»، جگر تشنگان قيامت را تشفى مىبخشد، همچنين از ناحيهى وجود پاك و معصوم حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام آب حيات ولايت كليّهى الهيّه از طريق ائمّهى اطهار عليهمالسلام و دفاع از حريم آنها بوسيلهى ساير فرزندان آن حضرت و بالأخره عدل و حكومت واحد جهانى، به دست با عظمتترين و رشيدترين فرزندانش يعنى حضرت «بقيّهاللّه» ارواحنا فداه در عالم گسترش پيدا مىكند.
و معنى «كوثر» و يا خوبى زياد، بالاتر از اين چيزى نمىتواند باشد.
قسمتی از کتاب شریف <<انوار زهراء (سلام الله علیها)>>تألیف عالم بزرگ حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی
نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عاشقان آفتاب از دلبـــر ما غافلــــند ای نصیحت گو خدا را رو ببین و رو ببین

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحبدل آنجا بسته ی یک مو ببین
آنکه من در جستجویش از خرد بیرون شدم کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو ببین
![]()
![]()
![]()
![]()
« واژهى صبر »
صبـر به معنى بردبارى و تحمّل مشقّات در راه رسيدن به هدف است.
براى شخص صابر هيچ چيز مشكل نيست زيرا در راه خدا همهى مشكلات را تحمّل مىكند.
صابر در مقابل هوى و خواستههاى نفس خود صبر مىكند و ناراحتيها را تحمّل مىكند و به طرف گناه دست دراز نمىكند. اگر تمـام مصـائب دنيـا بـه سـر او فـرود آيـد تحمّـل مـىكند و از پا در نمىآيد.
صابر كسى است كه زحمات اطاعت پروردگار را به دوش مىكشد و تن زير بار وظيفه مىدهد.
صابـر از كـار و فعّاليّت خسته نمىشود و تن به تنبلى و بيكارى نمىدهد.
اين مضامين از دهها آيهى قرآن و احاديث پيشوايان اسلام در معنى صبر استفاده شده است.
امّا آنچه در افكار ما به غلط براى از بين بردن اين قدرت تحمّل و بردبارى (كه دشمن را صد در صد از پاى در مىآورد) از معنى صبـر فـرو كـردهانـد ايـن است كـه معتقد شدهايم صبر يعنى دست روى دست گـذاشتن و منتظـر درست شـدن كـارها به خودى خود بودن است.
صبر براى جمعى به معناى سرپوشى براى تنبليها و انزواها و عزلتطلبيها قرار دادن است.
پر واضح است كه معنى اوّل كمر استعمار را مىشكند ولى معنى دوّم چقدر به او در مقابل مقاصد شومش كمك مىكند.
برگرفته از کتاب * عوامل پیشرفت * تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی .![]()
روزى شخصى به من گفت: من پشت سر شما زياد از شما بدگوئى كردهام مرا عفو كنيد. من بدون معطلى به او گفتم: من تو را عفو كردم ولى به خاطر داشته باش كه اين عفو سبب تجّرى تو به بدگوئى پشت سر ديگران نگردد.
معروف است كه شخصى به كسى اهانت كرد ولى او در مقابل زود او را عفو نمود، آن شخص به يك قدرتمند ظالم هم به خيال آنكه او هم فورا او را عفو مىكند همان اهانت را نمود ولى او برگشت و او را محكوم به مرگ نمود.
اسلام دستور مىدهد كه مسلمانان نبايد در مقابل فحشها و خشونتها و ظلمهاى افراد از خود عكسالعملى نشان دهند (الاّ در حدود و قصاص كه بحث جداگانهاى دارد).
حلم و بردبارى يكى از رموز شگفتانگيز موفقيت است، عفو و اغماض شما را در آغوش خوشبختى گرفته و هميشه دوستان و نزديكان از ديدن شما خشنود مىگردند.
حضرت على عليهالسلام فرمود: «العفو تاج المكارم»[1] يعنى: عفو و اغماض تاج مردان بزرگ است.
شاعر در اين باره مىگويد:
چو ديدى خطا از گنهكار بگذر كه عفو است تاج رجال و اعاظم
به گوش دل آويز پند على را كه فرمود: «العفو تاج المكارم»
روزى حضرت امام سجاد عليهالسلام در مجمعى كه از اصحاب و طرفداران خود تشكيل داده بود نشسته بودند، يكى از اقوام نزديك آن حضرت جلو آمد و آنچه مىتوانست به امام سجاد عليهالسلام دشنام داد و بسيار آن جناب را آزرده خاطر ساخت ولى آن حضرت ابدا سخنى به او نفرمود.
وقتى آن مرد از نظرها دور شد، امام سجاد عليهالسلام فرمود شنيديد كه اين مرد چه گفت؟ من مايلم كه شما بيائيد تا برويم، پاسخش را بگويم تا جواب مرا هم بشنويد.
اصحاب عرض كردند: در خدمت حاضريم، مايل بوديم كه شما همان جا جوابش را بفرمائيد.
سپس حركت كردند و به طرف منزل آن مرد رفتند. راوى گفت: آن حضرت عليهالسلام در بين راه اين آيه را تلاوت مىفرمود:
«وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ».[2]
و غيظ خود را فرو مىنشانند و مردم را عفو مىكنند و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.
با شنيدن اين آيه دانستم كه آن حضرت او را عفو خواهد فرمود. وقتى هم كه به منزل آن مرد رسيديم امام سجاد عليهالسلام او را صدا زد همين كه او دانست كه امام سجاد عليهالسلام به در خانهاش آمده خود را براى مبارزه و مقابله آماده كرد و از منزل خارج شد.
امام عليهالسلام فرمود: اى برادر آمدى نزد من و آن سخنان را گفتى اگر آنچه به من گفتهاى درباره من صحيح است از خدا مىخواهم مرا بيامرزد و اگر درباره من سخنان تو درست نيست و نسبت ناروا به من دادهاى خدا تو را رحمت كند.
وقتى آن مرد اين سخنان را از حضرت سجاد شنيد نسبت به آن حضرت عرض ارادت كرد پيشانى ايشان را بوسيد و سپس گفت آنچه گفتهام شايسته خودم بوده و درباره شما اين جملات البته ناروا است.[3]
خوانندگان محترم، امام چهارم با اين عمل يعنى عفو و حلم توانست سه موفقيت در زندگى بدست آورد.
يك: طرف خود را مغلوب كند به نحوى كه او را در مقابل خود خاضع نمايد.
دو: در برابر حوادث و ناراحتيهاى دنيا استقامت و ايستادگى كند.
سه: علاوه بر آنكه به پيروان و دوستان خود و هم به آن مرد جسور عفو و اغماض را آموخت و به آنان تعليم داد كه بايد در مقابل ظلم و ستم ديگران حلم و بردبارى را از دست ندهند محبوبيت فوقالعادهاى از خود در قلوب آنان ايجاد نمود. ( منابع در ادامه مطلب درج شده است )
برگرفته از کتاب انسان ساز << اتحاد و دوستی >> تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی روحی فداه
سؤال پنجاهم از کتاب " حلّ مشكلات دينى " تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی :
راه علاج سوءظن به خداى تعالى چيست؟
پاسخ ما:
سوءظن بر اثر عقدهاى بودن انسان است. يعنى انسان وقتى شرح صدر نداشته باشد مبتلا به سوءظن مىشود. گاهى سوءظن بعضى افراد به خاطر اين است كه خيال مىكند طرف مثلاً به او ناسزا مىگويد چون خود را مستحقّ ناسزا مىداند. اگر كسى عيبى نداشته باشد، يك قسمت سوءظن كه از اين راه حاصل مىشود را نخواهد داشت. (لذا «لايخافنّ احد منكم الاّ ذنبه»[1] نبايد احدى از شما از هيچ چيز بترسد مگر از گناه خودش).
من مىگويم از خدا هم نترس بلكه از اين بترس كه گناهى بكنى و خدا تو را تعقيب كند. پس سوءظن ناشى از يك مرض روحى است كه اگر انسان بخواهد اين مرض و امراض ديگر روحى را علاج كند بايد كاملاً تحتنظر يك طبيب روحى قرار بگيرد و از يك سر شروع كند و امراض روحى را علاج كند يا از خود خارج كند و اگر هم نمىخواهد اين كار را بكند به هر حال از هر راهى كه سوءظن حاصل شده از همان راه خارجش كند يعنى راهش را ببندد.
يكى از مراجع تقليد نقل مىكرد كه من در نجف احساس كردم چند روزى است كه استادم به من بىاعتنا شده و حتّى توجّهى به من نمىكند خودم خجالت كشيدم از او بپرسم، به كسى گفتم: علّت آن را بپرس. ايشان سؤال كردند در جواب گفته بودند كه فلانى آدم نيست به من در كوچه سلام كه نمىكند هيچ، براى من شكلك هم در مىآورد. آن مرجع گفته بود: بله راست مىگويد من آن روز عطسهام گرفته بود و اگر عطسه نكنم سرم درد مىگيرد. لذا سرم را در مقابل آفتاب بلند كرده بودم كه عطسه كنم و طبعا صورتم بهم خورده بود كه ايشان رد شدند.
خود من يك وقتى با طلاّب تهرانى هم حجره و هم مباحثه بودم. در تهران يكى از مراجع فعلى كه آن وقت، هم درس بوديم به من برخورد كرد و سلام و احوالپرسى كرد و خداحافظى كرد و رفت. ولى بعدا ديدم با من سرسنگين شده است. از او پرسيدم: چرا اين طور شدهاى؟ گفت: آن روز من منتظر بودم يكى مرا به منزل ببرد و تو مرا نبردى. من به شوخى به او گفتم: من هم منتظر بودم، يكى مرا به منزل دعوت كند. گفت: مگر شما در تهران نيستيد؟! گفتم: نه من اهل مشهدم ولى با تهرانيها هم حجره هستم.
خلاصه اينكه گاهى سوءظن از راهى مىآيد و هر وقت هم اين طور سوءظنى پيدا شد زود آن را برطرف كنيد، چون شايد هشتاد درصد سوءظنها از اين راه ايجاد مىشوند و يا اينكه اساسى آن را معالجه كرده و تزكيهى نفس كنيد تا اصلاً سوءظن پيدا نكنيد.
«سؤال ششم» از کتاب "انوار صاحب الزمان" روحی فداه
تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی (دام عزه)
اينكه مىگويند براى سلامتى امام زمان عليهالسلام صلوات بفرستيد آيا درست است؟
مگر براى آن حضرت امكان بيمارى هم وجود دارد؟
پاسخ ما :
اوّلاً امام زمان عليهالسلام دو بُعد دارند:
اوّل: بُعد ملكوتى كه روح مقدّسشان از مخلوقات خدا بوده كه خدا در اوّل خلقت خلقشان كرده و آن حضرت و ائمّهى اطهار عليهمالسلام در عرش مستقر بودهاند كه در زيارت جامعه عرض مىكنيم: «خلقكم اللّه انوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتّى منّ علينا بكم»[1] خدا شما را نورهائى كه در عرش بوديد خلق فرمود و در عرش بوديد تا خدا بر ما منّت گذاشت و شما را در ميان ما قرار داد.
دوّم: بُعد ظاهرى و بدنى يعنى همين بدنِ گوشت و پوست و استخوانى كه هست. اين بدن صددرصد معمولى است. يعنى از حضرت نرجس خاتون متولّد شده و همهى خصوصيّاتى كه ما داريم آن بدن هم دارد. اگر ميكربى به او برسد مريض مىشود و همهى امراض ممكن است متوجّه وجود مقدّس بدن امام زمان عليهالسلام بشود. گرسنه و سير مىشوند، شمشير بخورند مجروح مىگردند و بايد داراى زن و فرزند هم باشند، همان خصوصيّاتى كه ما داريم ايشان هم دارند، منتهى چون ايشان روى يك نظام صحيح هستند و رعايت كامل حفظالصحّه را در مورد بدنشان مىكنند، سالمتر مىمانند. اينكه ما براى آن حضرت دعا مىكنيم كه «و احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله واحرسه وامنعه من ان يوصل اليه بسوء»[2] درست است اگر خدا او را حفظ نكند، او هم مثل ما پير مىشود و حتّى ممكن است از دنيا برود، ولى خدا او را حفظ مىكند. لذا دعا كردن ما خيلى خوب است، از خدا خواستهايم كه او را حفظ كن و خدا هم او را حفظ مىكند، همين طور كه شما براى پدرتان، براى دوستتان اين دعاها را مىكنيد.
امّا اصل دعا در حقيقت اظهار محبّت است. مثلاً شما صلوات كه مىفرستيد، يعنى خدايا رحمتت را بر پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و آل او نازل كن. حال اگر ما صلوات نفرستيم، آيا خدا رحمتش را بر آنها نازل نمىكند؟ بله باز هم نازل مىكند. پس اين كار اظهار محبّت است، يعنى مىخواهيم بگوئيم تو را دوست داريم، امام زمانمان را دوست داريم، براى او دعا مىكنيم كه او سالم باشد ولى براى دشمنانش دعا مىكنيم كه از بين بروند و اصلاً نباشند. اينها يك نحوه اظهار محبّت است و بايد به آنها اظهار محبّت كرد، يعنى اين را بدانيد كه با اظهار محبّت، محبّت زياد مىشود. شما اگر برويد داخل حرم حضرت رضا عليهالسلام بنشينيد و سرتان را پائين بيندازيد و حتّى نگاه محبّتآميز به ضريح نكنيد محبّتتان به تدريج كم مىشود امّا اگر به هر نحوى كه شده مثلاً ضريح يا زمين را ببوسيد و به حضرت بگوئيد آقاجان قربانتان گردم، كمكم مىبينيد كه نشاط بيشترى پيدا مىكنيد، اگر شما كسى را خيلى دوست داشته باشيد ولى وقتى به او برخورد مىكنيد هيچ به او اظهار محبّت نكنيد، بعد از اينكه از او جدا شديد مىبينيد كه محبّتتان به او كم شده است. امّا اگر به او رسيديد و او را در بغل گرفتيد و اظهار محبّت كرديد و خيلى به او اظهار علاقه كرديد مىبينيد بعد از جدا شدن محبّتتان به او زياد شده به طورى كه نمىتوانيد جدا شويد، از چيزهائى كه با اظهارش و انفاقش، زياد مىشود، يكى علم[3] و ديگرى محبّت است.[4] پس اين دعا در حقيقت اظهار محبّت ما نسبت به امام زمان عليهالسلام است و همچنين مىتوانيم بگوئيم براى سلامتى ايشان صلوات فرستادهايم و اصلاً خود صلوات هم درخواست سلامتى براى امام زمان عليهالسلام است، چون يقينا و قدر مسلّم از آل محمّد صلىاللهعليهوآله كه در زمان ما وجود دارد حضرت بقيّهاللّه عليهالسلام است.
منابع در ادامه مطلب قرار دارد...