آنجا بود كه فهميدم عجب اشتباهي كردم ! چون ديدم نه فقط به هيچ جا نرسيدم تازه اعتقادم به خدا هم ضعيف شده بود ! تمام اين مدت او منو به طرف خودش دعوت كرده نه خدا !
خيلي ناراحت شدم دو شبانه روز گريه ميكردم از بس غصه داشتم حتي يك لحظه خواب به چشمم نيامد شب سوم " مناجات شاكين " را ميخواندم ناله ميكردم اشك ميريختــــــم و اين دعا را با محبوبم زمزمه ميكردم .
نميدانم يكدفعه خوابم برد يا بيهوش شدم يا بقول حضـرات مكاشفه اي شد ! خلاصه ديدم يك جاده مستقيم به طرف مشرق كشيده شده و اسمش خيابان " اسلام " است ، توي اين خيابان پر از كوچه هاي فرعي كه بعضيهاشون بن بست و پيچ و خم است بود .
سر هر كوچه ، پلاكي كه اسم يكي از مسلكها رويش نوشته شده بود توجهم را جلب ميكرد . به يكي از اين كوچه ها رفتم ديدم آخر آن كوچه خانه مرشد يا همان استاد ما است ! در همان عالم خلسه به همه كوچه ها سر زدم و با همان تشريفات خاصي كه جزء برنامه تشرف به آن مسلك بود مشرف شدم اما متاسفانه همه آن كوچه ها به خانه مرشد منتهي ميشد و حتي يكيش هم به خدا نميرسيد !
بعد از آن رويم را به طرف جاده مستقيم كردم تا به خانه خدا رسيدم .اينجا ياد اين آيه افتادم ؛
" و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون "
يعني : اين راه راست ، صراط مستقيمي است كه به سوي من ميرود . از آن پيروي كنيد و از ساير راهها نرويد كه سبب جدا افتادن شما از راه خدا ميشود ، اين توصيه اي است كه خدايتعالي به شما ميفرمايد شايد رستگار شويد .
وقتي از آن حالت در آمدم خدمت يكي از روحانيون رباني رفتم و او را بعنوان استاد انتخاب كردم .
او به من گفت : اي عزيز ! راه راست كه آدرس نميخواهد فقط بايد انسان در اين راه مواظبت كند كه به انحراف كشيده نشود ؛ نقش استاد در اين راه تنها اين است كه بايد مانع انحراف شاگردان شود . بايد هر چي خاندان عصمت گفته اند را انتخاب كند و مطابق حال مريض روحي و شاگردش دستور بدهد و مواظبت كند كه مشكلات و مسائل او را حل كند .
اين بود قضيه ما ! كه با كمك استاد و توجهات و دستوراتش در مدت كمي به حقيقت و خدا رسيدم .
حق مطلب در مورد مسئله استاد ادامه دارد انشالله ..... (۲)