تبليغاتX
نور الانوار

روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مى‏آمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهده‏ى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مى‏كنيد؟

     هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمى‏كنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمى‏كند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.

     ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مى‏كنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مى‏كنى؟ او گفت: من حقيقت را مى‏گويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.

     من كه در اين بين مى‏خواستم از محضر علماء استفاده‏اى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفاده‏ى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمى‏كنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيده‏ايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟

     گفت: اگر انسان بنده‏ى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى»  (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مى‏كند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.

     گفتم: مطلب دوّمى كه مى‏خواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مى‏برد كه در ميان آن همه گناهان لذّت‏بخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مى‏كند؟

     گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مى‏كنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّ‏كشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام داده‏اند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديده‏ام كه تنها و تنها عقده‏ام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مى‏شود و من نمى‏دانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مى‏كرد، گفت:) حالا از شما مى‏خواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.

     آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مى‏نويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.

     اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همه‏ى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نموده‏اند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شده‏اى.

     زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردم‏آزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مى‏كنند، مسأله برايش عادّى مى‏شود و شرح صدر برايش بوجود مى‏آيد.

     روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامه‏اى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوق‏العاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيه‏اللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّم‏له نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّم‏له در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.

    از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:

     يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مى‏شود و چه كسانى شهادتشان قبول نمى‏شود؟

     فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.

     گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟

     فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.

     بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديده‏اى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت نداده‏اند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.

     و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مى‏باشد.

     زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمى‏كند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.

     «علقمه» مى‏گويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسول‏اللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مى‏دهند و به اين جهت سينه‏ى ما تنگ شده و فوق‏العاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».

     (كسى نمى‏تواند همه‏ى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مى‏خواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفته‏اند.

     آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مى‏خواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!

     آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟

     آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرنده‏اى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!

     آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!

     آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كرده‏اند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟

     آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانه‏اى است، نسبت ندادند؟

     آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟

     آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}

    يعنى: پيامبر نمى‏تواند كه هم فرستاده‏ى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مى‏آورند.

     آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مى‏زند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمى‏گويد، جز آنكه هر چه مى‏گويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).

     آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستاده‏ى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كرده‏اند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفته‏ام، به معراج رفته‏ام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!

     و امّا آنكه درباره‏ى اوصياء تهمت زده‏اند، بيشتر از اينها است!

     آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مى‏دهد، او خون مسلمانان را مى‏ريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مى‏بود به «خالد بن وليد» دستور داده نمى‏شد كه گردنش را بزند!

     آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مى‏خواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمه‏ى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مى‏خواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پاره‏ى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.

     سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّب‏آور است حرف مردم درباره‏ى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مى‏گويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مى‏گويند: او بنده‏ى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مى‏گويد: او بنده‏ى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مى‏گويد: او خدا است.

     اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟

     آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!

     آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!

     آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!

     آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».

     اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مى‏دهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.

     زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مى‏دهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).

     سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنى‏اسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مى‏كردند، بعد از آن هم اذيّت مى‏كنند.

     پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مى‏كنيد.

    (اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).

     پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبوده‏اند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زده‏اند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّه‏اى عموميّت پيدا كرد، گوارا مى‏شود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مى‏گردد، ديگر عقده نمى‏كند و بدخواه مردم نمى‏گردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بى‏ادبان» مى‏كوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.

     دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشت‏ترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مى‏كند، مثل كسى است كه گوشت مرده‏ى آن شخص غيبت شده را مى‏جود. 

    اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مى‏كشد و آبروئى براى خود كسب مى‏كند و خود را آبرومند مى‏نمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مى‏جود و از بين مى‏برد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مى‏گيرد و مى‏خورد.

     لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنه‏ى خود را از دست مى‏دهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مى‏كند و در مقابل، اعمال حسنه‏ى غيبت كننده را در نامه‏ى اعمال غيبت شونده مى‏نويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمى‏كند و لب به غيبت مردم باز نمى‏نمايد.

     «امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمى‏دانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است. 

مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .

استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:49 توسط علوی |

بسمه تعالی

علماء چهار ادله حجیت دارند : قرآن , سنت , اجماع و عقل .

عقل میگوید : هر انسانی برای اینکه در یک فن یا هنر یا بطورکلی یک کاری که قبلا انجام نداده و راه انجام دادنش را نیز بلد نیست موفق شود احتیاج مسلم و اجتناب ناپذیر دارد به اینکه : یک فرد صاحب آن فن , صاحب آن تخصص , صاحب آن هنر بیاید و آن کار را به او یاد دهد . هرگز یک آدم نابلد را بعنوان جراح به اتاق جراحی نمیبرند و رگ حیات یک موجود زنده را زیر دستش نمیگذارند و بگویند حالا جراحی کن ! کسی که میخواهد تعمیرکار میکانیکی شود , ابتدا یک دوره کارآموزی زیر دست اوستایش میگذراند . 

استاد تزکیه نفس کسی است که این راه را قبلا رفته با پیچ و خم کار آشناست ، به هدف و مقصد رسیده و میتواند راهنمای کسی باشد که میخواهد همین راه را برود .

اگرکسی مثلا به بقیه بگوید میخواهم به تنهایی قله اورست را فتح کنم به عقلش شک میکنند و میگویند شرط عقل آنست که خود را به کشتن ندهی و با شخص باتجربه که راهنمائیت کند همراه شوی . به همین راحتی معمایی که بعضیها میخواهند با دندان بازش کنند بوسیله دلیل حجیت عقل ثابت شد .

دلیل قرآن و دلیل سنت در این مورد را در ادامه مطالب ملاحظه بفرمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط علوی |