امّا با كمال تاءسّف اكثر شاگردان اين جلسه امتحان ، بر خلاف تمام جلسات امتحانات ديگر ابدا به فكر كسب امتياز و خوب از امتحان بيرون آمدن نبودند و اكثرا مات و مبهوت در نقّاشيهاى ديـوارهـاى جـلسـه امـتـحان بودند و بالاخره اكثرا حواسشان پرت بود، مثلا در زمان ما كه سر جلسه امتحان حدود چهار ميليارد شاگرد نشسته بودند سه ميليارد آنها حتّى معلّمين خود را كه در عـالم ارواح بـا آنـهـا سـروكـار داشـتـند و دو هزار سال همه روزه آنها را سر كلاسها مى ديدند فراموش كرده بودند
و به آنها اعتقاد نداشتند و بيشتر تعليمات آنها را از ياد برده بودند و اگر مقدارى از آنها را هم بلد بودند به نام معلّمين ديگر و شناخت خودشان تصوّر مى كردند.
يـك مـيـليـارد ديـگـر از چهار ميليارد كه به اصطلاح معتقد به معلّم اكبر حضرت "خاتم انبياء" (صـلى اللّه عـليـه و آله ) و قـرآن بـودنـد اكـثر آنها باز سائر معلّمين و مفسّرين قرآن را نمى شناختند و قرآن را طبق راى خود تفسير مى كردند و اكثرا منحرف مى شدند.
در اين بين جمعيّت بسيار بسيار كمى بودند كه معلّم حاضر زمان خود يعنى حضرت "بقيّة اللّه " روحـى فـداه را مـى شـنـاخـتند و باز از ميان اين جمعيّت بسيار كم ، كمتر كسى بود كه با آن حضرت ارتباط داشت و او را مى ديد و از راهنمائيهاى او استفاده مى كرد، اين استاد بزرگ ، خود را از انظار عموم مخفى كرده بود تا آنها بهتر امتحان بدهند و بهتر شناخته شوند.
مردم دنيا اكثرا فراموش كرده بودند و بلكه به خواب رفته بودند و نمى دانستند كه براى امتحان ، در اين جلسه حاضر شده اند، ولى معلّمين آنها مرتّب به وسيله بلندگوها و اعلاميه ها آنـهـا را از خـواب غـفـلت مـى خـواستند بيدارشان كنند، كه متاءسّفانه اكثر آنها تا آخر جلسه امتحان از آن نسيان و فراموشى بيرون نيامدند.مـن پـس از ديدن اين مكاشفه به حقيقت دنيا پى بردم و تصميم گرفتم كه شش دانگ حواسم را به موادّ امتحانى بدهم .
