« زنبور عسل حرف مي زند »
دوستي تعريف مي كرد :
من از بچگی به علم جانور شناسي
و فرورفتن در حالات و اطلاع از اسرار زندگي آنهاعلاقه زيادي داشتم .
براي همين كتابهايي كه درباره اسرار زندگي حشرات و حيوانات نوشته شده بود راخيلي ميخواندم .
اما هميشه غفلت عجيبي از آفريدگار آنها و كسي كه همه شعور رابه آنها داده داشتم ، تا آنكه يك روز كتابي را از "موريس مترلينگ" به نام ‹زنبور عسل›ميخواندم و غرق در شگفتي و تعجب بودم . يكدفعه از زيادي خواندن و يا به خاطر خستگي ديگه اي كه از قبل داشتم ( مثل كسي كه خوابش ببرد ، يا حال بيهوشي به او دست بدهد ) چشمم روي هم رفت .
در آن حال مي ديدم زنبور عسلي ، بزرگ شده و مثل يك آدم داره با من حرف ميزند :
خداي مهربان اين شعور را به ما داده كه بتوانيم زندگي خود را ادامه بدهيم و نشانه او براي مردم دنيا باشيم [ شايد انسانها به اين وسيله از خواب غفلت بيدار بشوند و فكر كنند كه چطور خداي عزيز اين شعور و علم فوق العاده را بدون آنكه مابه مدرسه برويم ياد گرفته ايم ]
وقتي حرف او به اينجا رسيد من در حاليكه فوق العاده ترسيده بودم و بدنم ميلرزيد ، از خواب و يا اگر خواب نبودم از آن حالتي كه داشتم بيرون اومدم و خدا را در مقابل چشم خودم ميديدم كه با مهرباني خيلي زيادش به من رو كرده و مثل پدري كه فرزندش را پيدا كرده مرا در آغوش ميكشد و گرمي محبتش را كاملاً با روح و جانم احساس ميكردم .
من اون موقع خدا را در اطرافم و بلكه در درونم و همه جا ميديدم . از آن
لحظه به بعدساعتها با او حرف ميزدم و قربان صدقه اش ميرفتم و او هم
مرا با الهاماتش كه‹ چقدر شيرين و لذت بخش بود › راهنمايي مي كرد .
و مرا به طرف خودش دعوتم ميكرد . آنجا بود كه فهميدم اگر چه در آغوش خداي عزيزم ، محبوبم ، هستم ولي به خاطر حجابها و سياهيهاي روحم فاصله زيادي با او دارم . يعني
در ظاهر صورت انساني دارم ولي در سيرت مثل حيوان درنده اي هستم ، محبت دنيا به
جاي محبت خدا در دلم است ، حرص و طمع و بخل دارم به جاي اينكه گذشت و سخاوت داشته باشم و خلاصه بايد اگر مي خواهم هميشه خداي مهربانم با محبتش با من رفتار
كند و بلكه هر لحظه بيشتر مرا دوست بدارد ، صفات حيواني و شيطاني را از خودم دور
كنم و تزكيه نفس كنم .