
او مىگفت:
در يكى از شبهاى تابستان كه فوقالعاده از نظر بدنى خسته ولى از نظر روحى سر حال بودم و با محبوبم، عزيزم، خداى مهربانم، حرف مىزدم و مناجات مىكردم، متوجّه شدم كه در اثر بىمعرفتى، عوض مناجات، او را ندا مىكنم، با او با فرياد حرف مىزنم، اگر چه جوهرهى صدايم به گوش نمىرسد ولى باز هم صدايم را نسبت به نزديك بودن او بلند كردهام، زيرا وقتى او از رگ گردن به من نزديكتر است،هر طور كه با او آهسته هم حرف بزنم، مثل اين است كه در گوش شما فرياد كشيده باشم.
مگر او نفرموده: «وَاذْكُرْ رَّبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَّ خيفَةً وَّ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ؟» مگر او نفرموده: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ».
پس چرا با او آن چنانكه او فرموده حرف نزنم و به ذكر خفىّ كه به مراتب از ذكر جلىّ در پيشبرد كمالات روحى قويتر است، خود را عادت ندهم؟!
لذا از آن شب به بعد بيشتر اوقات با روحم، با جانم، با قلبم، با خداى عزيز حرف مىزدم و از او حاجت مىخواستم و اظهار عجز و خضوع مىكردم.
تا آنكه كمكم با او مأنوس شدم و او به من لطف زيادترى پيدا كرد و ديگر از من رو نمىگرداند و با تمام كبريائيش به من اعتناء مىكرد و با من حرف مىزد و مرا هدايت مىفرمود.
زيرا فرموده: «يَهْدى مَنْ يَّشاءُ»
«لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا».
«اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى».
يعنى: هدايت و راهنمائى بشر به عهدهى خدا است.
سپس استاد گفت:
تو فكر مىكنى خداى مهربان، خداى عزيز، خداى محبوب، چگونه با ما حرف مىزند؟ اگر براى تو بگويم كه او دائما با ما حرف مىزند و ما هم دائما به او بىاعتنائى مىكنيم تا جائى كه حتّى ديگر صداى او را نمىشناسيم، خيلى دلت مىسوزد و خود را در حقّ اين محبوب حقيقى ظالم و ستمگر مىشناسى.
{توضیح کامل در کتاب درمحضر استاد ج۲ تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی}

