تنگ نظری و نداشتن شرح صدر

روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مى‏آمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهده‏ى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مى‏كنيد؟

     هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمى‏كنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمى‏كند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.

     ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مى‏كنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مى‏كنى؟ او گفت: من حقيقت را مى‏گويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.

     من كه در اين بين مى‏خواستم از محضر علماء استفاده‏اى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفاده‏ى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمى‏كنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيده‏ايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟

     گفت: اگر انسان بنده‏ى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى»  (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مى‏كند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.

     گفتم: مطلب دوّمى كه مى‏خواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مى‏برد كه در ميان آن همه گناهان لذّت‏بخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مى‏كند؟

     گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مى‏كنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّ‏كشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام داده‏اند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديده‏ام كه تنها و تنها عقده‏ام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مى‏شود و من نمى‏دانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مى‏كرد، گفت:) حالا از شما مى‏خواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.

     آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مى‏نويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.

     اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همه‏ى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نموده‏اند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شده‏اى.

     زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردم‏آزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مى‏كنند، مسأله برايش عادّى مى‏شود و شرح صدر برايش بوجود مى‏آيد.

     روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامه‏اى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوق‏العاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيه‏اللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّم‏له نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّم‏له در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.

    از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:

     يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مى‏شود و چه كسانى شهادتشان قبول نمى‏شود؟

     فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.

     گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟

     فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.

     بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديده‏اى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت نداده‏اند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.

     و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مى‏باشد.

     زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمى‏كند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.

     «علقمه» مى‏گويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسول‏اللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مى‏دهند و به اين جهت سينه‏ى ما تنگ شده و فوق‏العاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».

     (كسى نمى‏تواند همه‏ى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مى‏خواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفته‏اند.

     آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مى‏خواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!

     آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟

     آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرنده‏اى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!

     آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!

     آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كرده‏اند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟

     آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانه‏اى است، نسبت ندادند؟

     آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟

     آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}

    يعنى: پيامبر نمى‏تواند كه هم فرستاده‏ى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مى‏آورند.

     آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مى‏زند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمى‏گويد، جز آنكه هر چه مى‏گويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).

     آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستاده‏ى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كرده‏اند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفته‏ام، به معراج رفته‏ام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!

     و امّا آنكه درباره‏ى اوصياء تهمت زده‏اند، بيشتر از اينها است!

     آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مى‏دهد، او خون مسلمانان را مى‏ريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مى‏بود به «خالد بن وليد» دستور داده نمى‏شد كه گردنش را بزند!

     آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مى‏خواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمه‏ى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مى‏خواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پاره‏ى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.

     سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّب‏آور است حرف مردم درباره‏ى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مى‏گويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مى‏گويند: او بنده‏ى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مى‏گويد: او بنده‏ى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مى‏گويد: او خدا است.

     اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟

     آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!

     آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!

     آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!

     آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».

     اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مى‏دهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.

     زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مى‏دهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).

     سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنى‏اسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مى‏كردند، بعد از آن هم اذيّت مى‏كنند.

     پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مى‏كنيد.

    (اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).

     پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبوده‏اند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زده‏اند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّه‏اى عموميّت پيدا كرد، گوارا مى‏شود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مى‏گردد، ديگر عقده نمى‏كند و بدخواه مردم نمى‏گردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بى‏ادبان» مى‏كوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.

     دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشت‏ترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مى‏كند، مثل كسى است كه گوشت مرده‏ى آن شخص غيبت شده را مى‏جود. 

    اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مى‏كشد و آبروئى براى خود كسب مى‏كند و خود را آبرومند مى‏نمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مى‏جود و از بين مى‏برد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مى‏گيرد و مى‏خورد.

     لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنه‏ى خود را از دست مى‏دهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مى‏كند و در مقابل، اعمال حسنه‏ى غيبت كننده را در نامه‏ى اعمال غيبت شونده مى‏نويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمى‏كند و لب به غيبت مردم باز نمى‏نمايد.

     «امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمى‏دانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است. 

مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .

استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .

معنای کوثر

معناى «كوثر» و ارتباط آن

با حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام

     «كوثر» به معنى خوبيهاى بسيار زيادى است كه خدا به پيامبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عنايت كرده و درباره‏ى آن يك سوره نازل فرموده است.

     در تفسير «كوثر» معانى بسيارى از زبان روات و مفسّرين گفته شده كه از آن جمله اين است:

     «منظور از «كوثر» و يا خوبيهاى بسيار زياد، كثرت نسل پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و بركتى است كه خدا به اين سلسله از نسب چه از نظر معنى و چه از نظر ظاهرى داده است».[1]

    ناگفته پيدا است كه نسل پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فقط از حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  باقى مانده است و به همين جهت اين كلمه با آن حضرت كاملاً ارتباط پيدا مى‏كند.

     توضيح آنكه اگر خوب بينديشيم خداى تعالى به پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دو معجزه‏ى باقيه عنايت فرموده كه يكى از آنها ثقل اكبر (يعنى قرآن) است و ديگرى فرزندان حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  و بركاتى است كه از اين ناحيه به آن حضرت و اسلام رسيده است.

     به عبارت ديگر، از نسل حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  جمعى از ائمّه‏ى معصومين  عليهم‏السلام هستند كه هر يك نقش مؤثّرى در بقاى دين داشته‏اند و بالأخص وجود مقدّس حضرت «بقيّه‏اللّه» روحى فداه كه وسيله‏ى گسترش حكومت عدل اسلامى در سراسر جهان و تا قيامت است و اين بزرگترين خير كثيرى است كه از اين طريق نصيب اسلام و پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شده و خدا به او عطا فرموده است.

     بعلاوه از نظر ظاهر با آنكه وجود هر يك از خلفاى اموى و عبّاسى براى از بين بردن نسل حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  كافى بود، خداى تعالى بركتى به اين سلسله از نسب داده است كه در تمام جهان كمتر نسلى يافت مى‏شود كه تا اين حدّ از نظر تعداد و بركات و مبارزات عليه طاغوتها مفيد باشند.

     آنها بوده‏اند كه هميشه رهبرى مبارزات و دفاع از اسلام و حيثيّت قرآن را به عهده مى‏گرفته و آنى از تقويت آن غفلت نمى‏كرده‏اند.

     آنها بوده‏اند كه علوم قرآن را به سراسر جهان منتشر مى‏نموده و دستورات اخلاقى و حقيقى اسلام را صادر مى‏كرده‏اند.

     آنها بوده‏اند كه از طريق تقويت دين و دفاع از آن و تبليغ اسلام، خير كثير و منافع زيادى به لطف پروردگار به پيغمبر اسلام  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسانده و خداى تعالى اين عطيّه را با آن همه بركات به آن حضرت در مقابل سرزنش بنى‏اميّه و دشمنانى كه مى‏گفتند او مقطوع النّسل است، عنايت فرموده است.

     بنابراين ممكن است تأويل «حوض كوثر»، وجود مقدّس حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  باشد، زيرا آن چنانكه از «حوض كوثر» آب حياتبخش و مفيد «كوثر»، جگر تشنگان قيامت را تشفى مى‏بخشد، همچنين از ناحيه‏ى وجود پاك و معصوم حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام آب حيات ولايت كليّه‏ى الهيّه از طريق ائمّه‏ى اطهار  عليهم‏السلام و دفاع از حريم آنها بوسيله‏ى ساير فرزندان آن حضرت و بالأخره عدل و حكومت واحد جهانى، به دست با عظمت‏ترين و رشيدترين فرزندانش يعنى حضرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنا فداه در عالم گسترش پيدا مى‏كند.

     و معنى «كوثر» و يا خوبى زياد، بالاتر از اين چيزى نمى‏تواند باشد.

 

قسمتی از کتاب شریف <<انوار زهراء (سلام الله علیها)>>تألیف عالم بزرگ حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی

 

نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین       عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

عاشقان آفتاب از دلبـــر ما غافلــــند                 ای نصیحت گو خدا را رو ببین و رو ببین

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست                جان صد صاحبدل آنجا بسته ی یک مو ببین

آنکه من در جستجویش از خرد بیرون شدم        کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو ببین

 

معنای واژه صبر در اسلام

« واژه‏ى صبر »

     صبـر به معنى بردبارى و تحمّل مشقّات در راه رسيدن به هدف است.

     براى شخص صابر هيچ چيز مشكل نيست زيرا در راه خدا همه‏ى مشكلات را تحمّل مى‏كند.

     صابر در مقابل هوى و خواسته‏هاى نفس خود صبر مى‏كند و ناراحتيها را تحمّل مى‏كند و به طرف گناه دست دراز نمى‏كند. اگر تمـام مصـائب دنيـا بـه سـر او فـرود آيـد تحمّـل مـى‏كند و از پا در نمى‏آيد.

     صابر كسى است كه زحمات اطاعت پروردگار را به دوش مى‏كشد و تن زير بار وظيفه مى‏دهد.

     صابـر از كـار و فعّاليّت خسته نمى‏شود و تن به تنبلى و بيكارى نمى‏دهد.

     اين مضامين از ده‏ها آيه‏ى قرآن و احاديث پيشوايان اسلام در معنى صبر استفاده شده است.

     امّا آنچه در افكار ما به غلط براى از بين بردن اين قدرت تحمّل و بردبارى (كه دشمن را صد در صد از پاى در مى‏آورد) از معنى صبـر فـرو كـرده‏انـد ايـن است كـه معتقد شده‏ايم صبر يعنى دست روى دست گـذاشتن و منتظـر درست شـدن كـارها به خودى خود بودن است.

     صبر براى جمعى به معناى سرپوشى براى تنبليها و انزواها و عزلت‏طلبيها قرار دادن است.

     پر واضح است كه معنى اوّل كمر استعمار را مى‏شكند ولى معنى دوّم چقدر به او در مقابل مقاصد شومش كمك مى‏كند.

برگرفته از کتاب * عوامل پیشرفت * تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی .

عفو و اغماض و صبر و بردبارى يا نشانه بزرگى و عظمت

  

   روزى شخصى به من گفت: من پشت سر شما زياد از شما بدگوئى كرده‏ام مرا عفو كنيد. من بدون معطلى به او گفتم: من تو را عفو كردم ولى به خاطر داشته باش كه اين عفو سبب تجّرى تو به بدگوئى پشت سر ديگران نگردد.

     معروف است كه شخصى به كسى اهانت كرد ولى او در مقابل زود او را عفو نمود، آن شخص به يك قدرتمند ظالم هم به خيال آنكه او هم فورا او را عفو مى‏كند همان اهانت را نمود ولى او برگشت و او را محكوم به مرگ نمود.

     اسلام دستور مى‏دهد كه مسلمانان نبايد در مقابل فحشها و خشونتها و ظلمهاى افراد از خود عكس‏العملى نشان دهند (الاّ در حدود و قصاص كه بحث جداگانه‏اى دارد).

     حلم و بردبارى يكى از رموز شگفت‏انگيز موفقيت است، عفو و اغماض شما را در آغوش خوشبختى گرفته و هميشه دوستان و نزديكان از ديدن شما خشنود مى‏گردند.

     حضرت على  عليه‏السلام فرمود: «العفو تاج المكارم»[1] يعنى: عفو و اغماض تاج مردان بزرگ است.

    شاعر در اين باره مى‏گويد:

چو ديدى خطا از گنهكار بگذر              كه عفو است تاج رجال و اعاظم

به گوش دل آويز پند على را               كه فرمود: «العفو تاج المكارم»

     روزى حضرت امام سجاد  عليه‏السلام در مجمعى كه از اصحاب و طرفداران خود تشكيل داده بود نشسته بودند، يكى از اقوام نزديك آن حضرت جلو آمد و آنچه مى‏توانست به امام سجاد  عليه‏السلام دشنام داد و بسيار آن جناب را آزرده خاطر ساخت ولى آن حضرت ابدا سخنى به او نفرمود.

      وقتى آن مرد از نظرها دور شد، امام سجاد  عليه‏السلام فرمود شنيديد كه اين مرد چه گفت؟ من مايلم كه شما بيائيد تا برويم، پاسخش را بگويم تا جواب مرا هم بشنويد.

     اصحاب عرض كردند: در خدمت حاضريم، مايل بوديم كه شما همان جا جوابش را بفرمائيد.

     سپس حركت كردند و به طرف منزل آن مرد رفتند. راوى گفت: آن حضرت  عليه‏السلام در بين راه اين آيه را تلاوت مى‏فرمود:

     «وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ».[2]

    و غيظ خود را فرو مى‏نشانند و مردم را عفو مى‏كنند و خدا نيكوكاران را دوست مى‏دارد.

     با شنيدن اين آيه دانستم كه آن حضرت او را عفو خواهد فرمود. وقتى هم كه به منزل آن مرد رسيديم امام سجاد  عليه‏السلام او را صدا زد همين كه او دانست كه امام سجاد  عليه‏السلام به در خانه‏اش آمده خود را براى مبارزه و مقابله آماده كرد و از منزل خارج شد.

     امام  عليه‏السلام فرمود: اى برادر آمدى نزد من و آن سخنان را گفتى اگر آنچه به من گفته‏اى درباره من صحيح است از خدا مى‏خواهم مرا بيامرزد و اگر درباره من سخنان تو درست نيست و نسبت ناروا به من داده‏اى خدا تو را رحمت كند.

     وقتى آن مرد اين سخنان را از حضرت سجاد شنيد نسبت به آن حضرت عرض ارادت كرد پيشانى ايشان را بوسيد و سپس گفت آنچه گفته‏ام شايسته خودم بوده و درباره شما اين جملات البته ناروا است.[3]

    خوانندگان محترم، امام چهارم با اين عمل يعنى عفو و حلم توانست سه موفقيت در زندگى بدست آورد.

     يك: طرف خود را مغلوب كند به نحوى كه او را در مقابل خود خاضع نمايد.

     دو: در برابر حوادث و ناراحتيهاى دنيا استقامت و ايستادگى كند.

     سه: علاوه بر آنكه به پيروان و دوستان خود و هم به آن مرد جسور عفو و اغماض را آموخت و به آنان تعليم داد كه بايد در مقابل ظلم و ستم ديگران حلم و بردبارى را از دست ندهند محبوبيت فوق‏العاده‏اى از خود در قلوب آنان ايجاد نمود. ( منابع در ادامه مطلب درج شده است )


برگرفته از کتاب انسان ساز << اتحاد و دوستی >> تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی روحی فداه

 

ادامه نوشته

 سؤال پنجاهم از کتاب " حلّ مشكلات دينى " تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی :

      راه علاج سوءظن به خداى تعالى چيست؟

 

    پاسخ ما:

     سوءظن بر اثر عقده‏اى بودن انسان است. يعنى انسان وقتى شرح صدر نداشته باشد مبتلا به سوءظن مى‏شود. گاهى سوءظن بعضى افراد به خاطر اين است كه خيال مى‏كند طرف مثلاً به او ناسزا مى‏گويد چون خود را مستحقّ ناسزا مى‏داند. اگر كسى عيبى نداشته باشد، يك قسمت سوءظن كه از اين راه حاصل مى‏شود را نخواهد داشت. (لذا «لايخافنّ احد منكم الاّ ذنبه»[1] نبايد احدى از شما از هيچ چيز بترسد مگر از گناه خودش).

      من مى‏گويم از خدا هم نترس بلكه از اين بترس كه گناهى بكنى و خدا تو را تعقيب كند. پس سوءظن ناشى از يك مرض روحى است كه اگر انسان بخواهد اين مرض و امراض ديگر روحى را علاج كند بايد كاملاً تحت‏نظر يك طبيب روحى قرار بگيرد و از يك سر شروع كند و امراض روحى را علاج كند يا از خود خارج كند و اگر هم نمى‏خواهد اين كار را بكند به هر حال از هر راهى كه سوءظن حاصل شده از همان راه خارجش كند يعنى راهش را ببندد.

     يكى از مراجع تقليد نقل مى‏كرد كه من در نجف احساس كردم چند روزى است كه استادم به من بى‏اعتنا شده و حتّى توجّهى به من نمى‏كند خودم خجالت كشيدم از او بپرسم، به كسى گفتم: علّت آن را بپرس. ايشان سؤال كردند در جواب گفته بودند كه فلانى آدم نيست به من در كوچه سلام كه نمى‏كند هيچ، براى من شكلك هم در مى‏آورد. آن مرجع گفته بود: بله راست مى‏گويد من آن روز عطسه‏ام گرفته بود و اگر عطسه نكنم سرم درد مى‏گيرد. لذا سرم را در مقابل آفتاب بلند كرده بودم كه عطسه كنم و طبعا صورتم بهم خورده بود كه ايشان رد شدند.

     خود من يك وقتى با طلاّب تهرانى هم حجره و هم مباحثه بودم. در تهران يكى از مراجع فعلى كه آن وقت، هم درس بوديم به من برخورد كرد و سلام و احوالپرسى كرد و خداحافظى كرد و رفت. ولى بعدا ديدم با من سرسنگين شده است. از او پرسيدم: چرا اين طور شده‏اى؟ گفت: آن روز من منتظر بودم يكى مرا به منزل ببرد و تو مرا نبردى. من به شوخى به او گفتم: من هم منتظر بودم، يكى مرا به منزل دعوت كند. گفت: مگر شما در تهران نيستيد؟! گفتم: نه من اهل مشهدم ولى با تهرانيها هم حجره هستم.

      خلاصه اينكه گاهى سوءظن از راهى مى‏آيد و هر وقت هم اين طور سوءظنى پيدا شد زود آن را برطرف كنيد، چون شايد هشتاد درصد سوءظنها از اين راه ايجاد مى‏شوند و يا اينكه اساسى آن را معالجه كرده و تزكيه‏ى نفس كنيد تا اصلاً سوءظن پيدا نكنيد.



[1]      ــ نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد جلد 18 صفحه‏ى 232.

صلوات برای سلامتی امام زمان

«سؤال ششم» از کتاب "انوار صاحب الزمان" روحی فداه

تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی (دام عزه)

اينكه مى‏گويند براى سلامتى امام زمان  عليه‏السلام صلوات بفرستيد آيا درست است؟

مگر براى آن حضرت امكان بيمارى هم وجود دارد؟

پاسخ ما :

اوّلاً امام زمان  عليه‏السلام دو بُعد دارند:

     اوّل: بُعد ملكوتى كه روح مقدّسشان از مخلوقات خدا بوده كه خدا در اوّل خلقت خلقشان كرده و آن حضرت و ائمّه‏ى اطهار  عليهم‏السلام در عرش مستقر بوده‏اند كه در زيارت جامعه عرض مى‏كنيم: «خلقكم اللّه انوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتّى منّ علينا بكم»[1] خدا شما را نورهائى كه در عرش بوديد خلق فرمود و در عرش بوديد تا خدا بر ما منّت گذاشت و شما را در ميان ما قرار داد.

      دوّم: بُعد ظاهرى و بدنى يعنى همين بدنِ گوشت و پوست و استخوانى كه هست. اين بدن صددرصد معمولى است. يعنى از حضرت نرجس خاتون متولّد شده و همه‏ى خصوصيّاتى كه ما داريم آن بدن هم دارد. اگر ميكربى به او برسد مريض مى‏شود و همه‏ى امراض ممكن است متوجّه وجود مقدّس بدن امام زمان  عليه‏السلام بشود. گرسنه و سير مى‏شوند، شمشير بخورند مجروح مى‏گردند و بايد داراى زن و فرزند هم باشند، همان خصوصيّاتى كه ما داريم ايشان هم دارند، منتهى چون ايشان روى يك نظام صحيح هستند و رعايت كامل حفظ‏الصحّه را در مورد بدنشان مى‏كنند، سالم‏تر مى‏مانند. اينكه ما براى آن حضرت دعا مى‏كنيم كه «و احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله واحرسه وامنعه من ان يوصل اليه بسوء»[2] درست است اگر خدا او را حفظ نكند، او هم مثل ما پير مى‏شود و حتّى ممكن است از دنيا برود، ولى خدا او را حفظ مى‏كند. لذا دعا كردن ما خيلى خوب است، از خدا خواسته‏ايم كه او را حفظ كن و خدا هم او را حفظ مى‏كند، همين طور كه شما براى پدرتان، براى دوستتان اين دعاها را مى‏كنيد.

     امّا اصل دعا در حقيقت اظهار محبّت است. مثلاً شما صلوات كه مى‏فرستيد، يعنى خدايا رحمتت را بر پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آل او نازل كن. حال اگر ما صلوات نفرستيم، آيا خدا رحمتش را بر آنها نازل نمى‏كند؟ بله باز هم نازل مى‏كند. پس اين كار اظهار محبّت است، يعنى مى‏خواهيم بگوئيم تو را دوست داريم، امام زمانمان را دوست داريم، براى او دعا مى‏كنيم كه او سالم باشد ولى براى دشمنانش دعا مى‏كنيم كه از بين بروند و اصلاً نباشند. اينها يك نحوه اظهار محبّت است و بايد به آنها اظهار محبّت كرد، يعنى اين را بدانيد كه با اظهار محبّت، محبّت زياد مى‏شود. شما اگر برويد داخل حرم حضرت رضا  عليه‏السلام بنشينيد و سرتان را پائين بيندازيد و حتّى نگاه محبّت‏آميز به ضريح نكنيد محبّتتان به تدريج كم مى‏شود امّا اگر به هر نحوى كه شده مثلاً ضريح يا زمين را ببوسيد و به حضرت بگوئيد آقاجان قربانتان گردم، كم‏كم مى‏بينيد كه نشاط بيشترى پيدا مى‏كنيد، اگر شما كسى را خيلى دوست داشته باشيد ولى وقتى به او برخورد مى‏كنيد هيچ به او اظهار محبّت نكنيد، بعد از اينكه از او جدا شديد مى‏بينيد كه محبّتتان به او كم شده است. امّا اگر به او رسيديد و او را در بغل گرفتيد و اظهار محبّت كرديد و خيلى به او اظهار علاقه كرديد مى‏بينيد بعد از جدا شدن محبّتتان به او زياد شده به طورى كه نمى‏توانيد جدا شويد، از چيزهائى كه با اظهارش و انفاقش، زياد مى‏شود، يكى علم[3] و ديگرى محبّت است.[4] پس اين دعا در حقيقت اظهار محبّت ما نسبت به امام زمان  عليه‏السلام است و همچنين مى‏توانيم بگوئيم براى سلامتى ايشان صلوات فرستاده‏ايم و اصلاً خود صلوات هم درخواست سلامتى براى امام زمان  عليه‏السلام است، چون يقينا و قدر مسلّم از آل محمّد  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه در زمان ما وجود دارد حضرت بقيّه‏اللّه  عليه‏السلام است.

 

منابع در ادامه مطلب قرار دارد...

ادامه نوشته