تنگ نظری و نداشتن شرح صدر
روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مىآمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهدهى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مىكنيد؟
هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمىكنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمىكند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.
ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مىكنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مىكنى؟ او گفت: من حقيقت را مىگويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.
من كه در اين بين مىخواستم از محضر علماء استفادهاى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفادهى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمىكنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيدهايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟
گفت: اگر انسان بندهى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى» (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مىكند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.
گفتم: مطلب دوّمى كه مىخواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مىبرد كه در ميان آن همه گناهان لذّتبخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مىكند؟
گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مىكنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّكشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام دادهاند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديدهام كه تنها و تنها عقدهام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مىشود و من نمىدانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مىكرد، گفت:) حالا از شما مىخواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.
آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مىنويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.
اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همهى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نمودهاند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شدهاى.
زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردمآزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مىكنند، مسأله برايش عادّى مىشود و شرح صدر برايش بوجود مىآيد.
روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامهاى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوقالعاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيهاللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّمله نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّمله در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.
از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:
يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مىشود و چه كسانى شهادتشان قبول نمىشود؟
فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.
گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟
فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.
بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديدهاى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت ندادهاند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.
و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مىباشد.
زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمىكند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.
«علقمه» مىگويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسولاللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مىدهند و به اين جهت سينهى ما تنگ شده و فوقالعاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».
(كسى نمىتواند همهى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مىخواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفتهاند.
آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مىخواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!
آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟
آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرندهاى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!
آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!
آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كردهاند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟
آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانهاى است، نسبت ندادند؟
آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟
آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}
يعنى: پيامبر نمىتواند كه هم فرستادهى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مىآورند.
آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مىزند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمىگويد، جز آنكه هر چه مىگويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).
آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستادهى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كردهاند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفتهام، به معراج رفتهام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!
و امّا آنكه دربارهى اوصياء تهمت زدهاند، بيشتر از اينها است!
آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مىدهد، او خون مسلمانان را مىريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مىبود به «خالد بن وليد» دستور داده نمىشد كه گردنش را بزند!
آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مىخواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمهى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مىخواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پارهى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.
سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّبآور است حرف مردم دربارهى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مىگويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مىگويند: او بندهى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مىگويد: او بندهى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مىگويد: او خدا است.
اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟
آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!
آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!
آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!
آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».
اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مىدهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.
زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مىدهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).
سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنىاسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مىكردند، بعد از آن هم اذيّت مىكنند.
پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مىكنيد.
(اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).
پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبودهاند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زدهاند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّهاى عموميّت پيدا كرد، گوارا مىشود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مىگردد، ديگر عقده نمىكند و بدخواه مردم نمىگردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بىادبان» مىكوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.
دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشتترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مىكند، مثل كسى است كه گوشت مردهى آن شخص غيبت شده را مىجود.
اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مىكشد و آبروئى براى خود كسب مىكند و خود را آبرومند مىنمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مىجود و از بين مىبرد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مىگيرد و مىخورد.
لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنهى خود را از دست مىدهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مىكند و در مقابل، اعمال حسنهى غيبت كننده را در نامهى اعمال غيبت شونده مىنويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمىكند و لب به غيبت مردم باز نمىنمايد.
«امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمىدانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است.
مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .
استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .

بسمه تعالی . من در خانواده اي نه چندان مذهبي متولد شده ام . اما امام مهربانم كه مربي ام بوده تا وقتي بطور جدي وارد راه تزكيه نفس نشده بودم نگذاشت دستخوش عقائد انحرافي اطرافيان واقع شوم.و چون فرموده "واما بنعمت ربك فحدث" بشكرانه نعمت عظمي و زكوة علمِ تزكيه نفس ميخواهم انشالله حقايقي كه در طول اين مدت از خاندان عصمت توسط استاد عزيزم حضرت آیت الله سید حسن ابطحی (روحی فداه) آموخته ام را در اختيار شما عزيزان قرار بدهم.